تاریخ انتشار خبر: ۲۲ , شهریور, ۱۳۹۶ | ۱۳:۰۶:۳۵
کد مطلب : 130468

دخترانی که چوپانی می‌کنند و رویای تحصیل دارند +عکس

فرشته ۱۷ ساله است تا کلاس پنجم بیشتر درس نخوانده، مریم و مرجانه خواهرند، ۲۳ و ۲۵ ساله. عمر مدرسه برای آنها هم کوتاه بوده، فقط ۳ سال.

پشت دیوار خانه‌های کوچک کلوار، قصه زندگی دخترها قصه دیگری است. سهم دختران این روستا از تحصیل فقط چند کلاس سواد است. شانس یاری کند ابتدایی را تمام می‌کنند و بعد از آن دفتر و کتاب را برای همیشه می‌بوسند و می‌گذارند کنار. شانس که رو برگرداند، حسرت حتی یک کلاس سواد هم به دل بعضی‌ها می‌ماند.

حوالی ظهر است که به کلوار می‌رسیم. کلوار ساکت و آرام در حاشیه جاده چشم انتظار غریبه‌ها نشسته است. ماشین گشت راهداری شهرستان بویراحمد که در ورودی روستا می​ ایستد، ما که پیاده می‌شویم، همه سرک می‌کشند برای دیدن غریبه‌ها. با محبت زیاد به پیشوازمان می‌آیند. فرقی نمی‌کند خبرنگار باشیم و عکاس، یا از کمیته امداد آمده باشیم یا بهزیستی. کلواری‌ها درددل زیاد دارند. بعد از سلام، این مشکلات​شان است که یکی یکی ردیف می‌شود روی کاغذ.

فاصله کلوار از یاسوج حدود ۲۰۰ کیلومتر است؛ روی نقشه ۲۰۰ کیلومتر فاصله زیادی نیست، اما در دنیای واقعی کلواری‌ها، هنوز به اندازه ۲۰۰ کیلومتر از یاسوج و امکاناتش فاصله دارند و این را خوب فهمیده‌اند. فرقی نمی‌کند چندساله باشند، در کدام خانه زندگی کنند، مدتهاست باورشان شده سهم​شان از زندگی همینقدر است. همین چاردیواری‌های ساده با سقف‌هایی کوتاه و دیوارهایی کاهگلی. کلواری​ها محرومیت را باور کرده‌اند و این باور نسل به نسل و سینه به سینه منتقل می‌شود. باوری که وقتی به دختران روستا می‌رسد ، چهره دیگری از محرومیت را نشان می‌دهد؛ محرومیت از تحصیل.

همین است که زن​های روستا، همه آنها که بیشتر از ۳۰سال عمر کرده‌اند حتی سواد خواندن و نوشتن ندارند و دخترهای جوان‌تر هم فقط چند کلاس درس خوانده‌اند.
در کلوار در هر خانه را که بزنید یک دختر در را به روی شما باز می‌کند؛ یکی مثل فهیمه که ۱۳ ساله است، یکی مثل مرجانه که ۲۵ ساله است. بیشترشان قید درس را زده‌اند و روزهای درس و مشق و پشت نیمکت نشستن را داده‌اند و برای بقیه عمر،در سرنوشت شان یک کلمه سه حرفی نوشته شده است: کار!

روایت اول ؛ فهیمه

فهیمه تا کلاس دوم بیشتر درس نخوانده، او را وقتی می‌بینیم که تازه از کوه برگشته و بار روی دوشش را زمین گذاشته . بار روی دوش فهیمه هیزم است. هیزم‌هایی که قرار است بسوزند و آتش‌شان اجاق خانه را گرم کند. فهیمه به هیزم می‌گوید هیمه:«هیمه‌ها را از کوه می‌آورم. از آن بالا، خیلی دور است.» هیمه‌ها شاخه‌های بلند و کوتاه درختند.
فهیمه صبح رفته کوه و حالا که ساعت از ۱۲ گذشته برگشته.

چرا تا کلاس دوم بیشتر درس نخواندی؟

نشد. باید کار می‌کردم نمی‌شد هم درس بخوانم هم کار کنم.

نمره‌هایت خوب بود؟

نمره نداشتیم اما آقا معلم برایم می​نوشت خیلی خوب. هنوز دفترهایم را دارم.

الان خواندن و نوشتن یادت مانده؟

نه …یادم رفته..سخت می‌خوانم. نوشتن هم که اصلا یادم نیست.

توی خانه حوصله‌ات سر نمی‌رود؟

نه… کار می‌کنم. از صبح می‌روم هیزم جمع می‌کنم، می‌روم بنه چینی. پاییز باشد بلی(بلوط) می‌چینم. تا عصر طول می‌کشد.

دوست نداشتی درس بخوانی؟

ها دوست داشتم، ببین مدرسه چقدر نزدیک خانه‌مان است، اما نمی‌شود باید کمک خانه باشم.

روایت دوم ؛ فرشته

فرشته، تصویر چهارسال بعدِ فهیمه است. ۱۷ ساله است. ابتدایی را تمام کرده و دیگر درس نخوانده. چرا؟! « چون کسی نبود گوسفندهایمان را ببرد کوه.»

فرشته حالا ۶ سال است که چوپانی می‌کند، هر روز صبح با پدرش گله را می‌برد بالای کوه، بین درختان بلوط. اما در تمام این سالها ته دلش وقتی گوسفندها و بزها را برده برای چرا همیشه یک آرزو داشته: دوباره د

نظرات بسته شده است.