تاریخ انتشار خبر: ۲۵ , بهمن, ۱۳۹۴ | ۰۱:۲۸:۴۱
کد مطلب : 109133
نامه یک جوان تحصیلکرده اما بیکار آبادانی خطاب به نماینده:

آقای دکتر ؛ از التماس کردن برای اشتغال خسته شدم / من سنی ندارم پس کی فرصت کردم اینقدر بدبخت شوم؟

مطلب پیش رو ، ارسالی جوان جویای کار آبادانی به این پایگاه خبری است که خطاب به یکی از ۳ نماینده فعلی آبادان نوشته شده است.وی در این متن ، تبعیض در استخدام نیروهای شرکت ها و ادارات دولتی آبادان مورد نقد قرار گرفته است .

به گزارش عصر آبادان ؛ مطلب پیش رو ، ارسالی جوان جویای کار آبادانی به این پایگاه خبری است که خطاب به یکی از ۳ نماینده فعلی آبادان نوشته شده است.وی در این متن ، تبعیض در استخدام نیروهای شرکت ها و ادارات دولتی آبادان مورد نقد قرار گرفته است و نگارنده سعی دارد به نمایندگی از قشر تحصیلکرده ی آماده به کار اما همچنان بلاتکلیف حرف دل آنان را نیز بزند و از درد مشترک همه آنهایی که به دلیل مشکلات و موانع موجود ، از تشکیل خانواده و ازدواج عاجزند سخن بگوید. مشکلاتی که نمایندگان فعلی آبادان می بایست طی فرصت ۴ ساله ای که گذشت ، به رفع آنان همت می گماشتند. اما …

۳۳۹۴۶

متن نامه این جوان که نام و نشانی از خود درج نکرده ، در ادامه آمده است:

 

با سلام و احترام خدمت جناب اقای دکتر دهدشتی نماینده و وکیل محترم مردم آبادان در مجلس شورای اسلامی
این نامه که نامه ای غیر رسمی میباشد بصورت سربسته تقدیم حضور شما میشود به امید اینکه چند لحظه ای از وقت ارزشمندتان را اختصاص به خواندن آن بنمائید. و پیشاپیش از تمام مردم آبادان چه در بخش شهری و چه روستا نشینان باصفاو خونگرم صمیمانه عذرخواهی می کنم چرا که وقت شما همانند کمیایی گرانقدر است که متعلق به این مردم است.
چند ماهی است که برای یافتن کاری مناسب (بخدا متکدی نیستم که اینطور برخورد می کنند) تقریبا به همه ادارات و شرکت ها سر زدم. بعد به فکرم رسید که خانه ملت سر بزنم.که موفق به دیدار شما نشدم و فقط اسمم درون بانک اطلاعاتی شما نزد منشی تان ثبت شد. شاید سعادت نداشته ام.
اقای دکتر شما دانشجو بوده اید. در خوابگاه های دانشجویی در شهری غریب زندگی کرده اید . استرس شب امتحان را میفهمید. بعد هم که رئیس دانشگاه بودید بهتر با مشکلات و دغدغه های دانشجویان رو به رو شده اید و انها را لمس کرده اید.چهار سال در شرایطی سخت زندگی کردن و تنهاامیدی که باعث می شودهمه این مشکلات را تحمل کنید و همواره برای یاد گیری تلاش کنید، آینده هست. اینده ای که در آن مهندس شده اید. تشکیل خانواده داده اید. و هر روز که از کار به منزل باز میگردید فرزندتان شما را در آغوش کشیده و همسرتان بگوید خسته نباشید.
دریغ از آن که خدمت مقدس سربازی را در پیش دارید. (جدای از آنکه به بدترین جاها فرستاده میشوید صرفا چون آبادانی هستید) باز همان نور زیبای امید قلبتان را روشن مینماید و یاد میگیرید که این خاک مقدس همانقدر که سهم دیگران هست سهم تو نیز میباشد و نسبت به آن مسؤل هستی. (هر چند که حتی ۱۰ مترش به نام تو سند نداشته باشد)
بدترین روز زندگی یک جوان تحصیل کرده روزی است که کارت و گواهی انجام خدمت مقدس سربازی را دریافت می کند چون نمی داند در رویا و توهمات فانتزی فرو رفته، آنقدر که بعد از برخورد با واقعیت دوچار دوگانگی ارزشی خواهد شد.
بله آقای دکتر ، واقعیت تلخ تر از آن است که حتی بتوان به آن فکر کرد. واقعیت فردی می باشد که بدون داشتن سواد آکادمیک استخدام رسمی فلان اداره میباشد، و در ساعاتی که باید جوابگو باشد در حال بازی با تلفن همراه یا رایانه اداره میباشد. برای دانستن نوع استخدامش نیاز به تحقیق نیست. کافی است اتیکت رو میزش را بخوانید که فامیلش بصورت کاملا تصادفی شبیه به فامیل رئیس یا سایر کارمندان میباشد.
واقعیت دانشجویی می باشد که در دانشگاه دستیار استاد بوده و مشکلات دروس را برای همکلاسی هایش حل می کرده، هم اکنون این جمله را می شنود: “کارگری می کنی؟”
حقیقت مهندسی است که نزدیک به ۳۰ سالش می باشد و هنوز نه شغلی دارد و نه امیدی برای بقا. نه حتی جرات فکر کردن به تشکیل خانواده را.
حقیقت رویاهای شیرینی بود که آقای مهندس در هنگام نگهبانی در خدمت مقدس سربازی می بافت تا لباسی باشد بر قامت هستی اش.
حقیقت آزمونهای استخدامی است که هیچوقت هیچکس در آنها قبول نمی شود.
حقیقت تحصیل کرده هایی هستند که حسرت روزهای از دست داده عمر در دانشگاه را میخورند. “ای کاش دانشگاه نمی رفتم”.
جناب آقای دکتر،من که سنی ندارم پس کی فرصت کردم که اینقدر بدبخت بشوم.
جناب آقای دکتر دهدشتی نماینده و وکیل محترم مردم آبادان و حومه، هم اکنون که این نامه را می نویسم هیچ چیز برای از دست دادن ندارم. بی نوا نیستم.ولی خسته شدم از التماس کردن برای کار.کاری که از آینده چهره ای زیبا( نه به زیبایی رویاهایم) نشانم دهد.کاری که امنیت شغلی داشته باشد. بیمه درمانی داشته باشم که به هنگام بیماری به خود درمانی و تحمل عوارض ناشی عدم اطلاع از عملکرد داروها دچار نشوم.

جناب اقای دکتر، خداوند میفرمایند:
“و لسوف یعطیک ربک فترضی”
امام صادق (ع) میفرماینداین آیه برای امید بخشیدن به انسانهاست.اما خدا می داند که شرایط اعتقادات انسان را دگرگون خواهد کرد.
جناب اقای دکتر، آیا بنده دوچار جبر جغرافیای شده ام؟ نخبه نیستم . نابغه نیستم. یک فرد معمولی هستم که فکر میکردم درس خواندن یک راه مطمئن برای ادامه زندگی است. اگر کارگر می شدم تا حالا دیگر استادکار بودم.
جناب اقای دکتر،به ماها می گویند نسل سوخته، تولد سال ۶۲٫ یعنی دهه شصت یعنی دفاع مقدس، یعنی دائی ام که اسیر شد ، یعنی عمویم که شیمیایی و شهید شد، یعنی پدرم که در جهاد سازندگی بود.وقتی که گفتم پدر سابقه جبهه ات را مستند کن. با ترش روئی پاسخ داد: گویند پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل. سال ۶۷ پدرم تصمیم به بازگشت به آبادان را گرفت. می گفت شهرم را دوباره خواهم ساخت. اری مدرسه های خرابه، نیمکت های شکسته، نبود معلم،راکدها و مین های عمل نکرده در راه مدرسه ، روزهای زوج پسرها روزهای فرد دخترها بدلیل نبود فضای اموزشی کافی، نبود اب آشامیدنی و سرویس بهداشتی، عطش از گرما و لرزیدن از سرما(نبودن تهویه مناسب و حتی شیشه در پنجره ها)، ریزتر بنویس که دفترت تمام نشود، با شرایط ساختیم. بابا می گفت آبادان دوباره آباد میشود. نظام جدید آموزشی متوسطه( میدانم این کلمات سخیف می باشند در محضر شما) که ما موش آزمایشگاهی اش بودیم .باز با این شرایط زنده ماندیم و شدیم نسل سوخته.
جناب اقای دکتر، ثانیه های برای من یعنی از دست دادن فرصت، یعنی سن که افزوده می شود، یعنی سابقه کار که تلف می شود ، یعنی روحیه و نشاط جوانی که تبدیل به یاس و سرخوردگی می شود. یعنی تکرار جمله “من، باید که نباشم”. یعنی خیال پردازی، زندگی در دنیای مجازی که خالقش خودت هستی.دیدن اولین موی سفید در سرت. یعنی فکر کردن به ایجاد انقلاب ایدئولوژیک در افکار و رفتار و روش زندگی کردنت. یعنی پدر که همسن تو بود کارگر بود اما خانه داشت ، چند فرزند داشت، آرزوهایش بزرگ شده بود. بابا در این سن مرد شده بود.
جناب اقای دکتر، احساس افتخار و سربلندی دارم وقتی از کنار دیوار پالایشگاه آبادان و یا پتروشیمی میگذرم ، افتخار میکنم که بعد از گذشت این همه سال که از ساخت آنها میگذرد با وجود محاصره آبادان در جنگ تحمیلی و تحمل خسارتهای فراوان با وجود تحریم های سخت بازهم مشعل پالایشگاه روشن است. پتروشیمی همچنان تولید فراورده های نفتی را ادامه میدهد. اما بلافاصله دچار افسردگی و یاس می شوم ، یک بار که از کنار پلیت می گذشتم با خودم گفتم یعنی این پالایشگاه که مساحتش از بزرگترین محله ابادان هم بزرگتر است در آن کاری مرتبط با رشته و تخصص من وجود ندارد. اگر وجود دارد، چگونه می توان بدان دست یافت. آیا نیاز به تخصص ویژه ای هست؟ یا اینکه فقط نخبگان جذب می شوند و سهم من از مجاورت فقط دود حاصل از شعله های زیبای آن است.
دریا فارغ شد…
عصر سه شنبه بود
صبح چهار شنبه
پنجشنبه
پسر دریا…
خورشیدرا
میتوانست خاموش کند
دریا، غرق در جنون خون
یادش رفت…
پسرش میخواهد
آسمان را سیاهپوش کند
کم کم…
دریا، رنگ آبی چشمهایش را
بوسید
و با موج بی نشانی رفت
دریا…
غرق شد…

با تشکر از وقت گرانقدرتان.

  1. امیر می‌گه:

    فرزند عزیزم نامه با محبت و پر سوز شما نسبت به دکتر دهدشتی را خواندم از اینکه نامه را برای دکتر دهدشتی نوشتید خود نشان از درایت و صداقت شماست اگر چه دغدغه کار شما به وکلای مجلس هم مربوط میشود اما رانتخواری های موجود در شهر و زیاده خواهی بعضی از وکلا و مسولین که به عینه قابل اثبات و نشان دادن میباشد خود قسمتی از دردهای جوانان خوش فکر و با درایتی مثل شما میباشد اگر مایل به گرفتن اطلاعات در مورد مسایل آبادان و کارکردهای موجود توسط این وکیل باشرف که هیچ امتیازی را در طول ۸ سال گذشته اعم از ادامه تحصیل گرفتن منزل شرکت نفتی ملکی ازدواج مجدد …… نگرفته است میتوانید برای گرفتن اطلاعات بیشتر به دفتر مرکزی ایشان واقع در خیابان زند مراجعه فرمایید. با تشکر