تاریخ انتشار خبر: ۱۰ , اردیبهشت, ۱۳۹۴ | ۲۱:۲۲:۵۹
کد مطلب : 84612
به مناسبت هفته کارگر؛

آیا فقط کارآفرین‌ها نمونه‌اند؟ / پرسش‌هایی در برابر رقابت‌های بی‌اندازه‌ و رکود ساز

«هفته‌ای یک کارآفرین برجسته در سطح ملی را به مردم نشان دادن» چه فرق می‌کند بااینکه هر هفته یک قهرمان پرورش اندام را به رسانه بیاوریم و مدام زوایای مختلف بدن او را به مردم نشان دهیم؟!

عصر آبادان ،چرا رسانه «سرشناس‌ها» را چهره می‌کند؟ چرا تنها «موفق‌ها» چهره می‌شوند؟ کارآفرین برتر داریم، هفته‌ای یکی را هم معرفی می‌کنیم. چرا کارگر برتر نداریم؟ مشهور گرایی در حوزه سبک زندگی به چه هدفی صورت می‌گیرد؟

آیا برنامه‌ها و برنامه‌ریزی‌های ما در حد زندگی مردم است؟ راستی مردم کی و کجا باید «خودشان» را ببینند؟ همه میدانیم که آدم‌های موفق یکی از توفیقاتشان هم «تریبون سازی برای خود» است، پس چرا تریبون‌ها را در اختیار کسانی قرار می‌دهیم که خودشان به‌صورت خودبسنده «تریبون ساز» هستند؟!

چه دسته و گروهی الزاماً و به جبر ساختاری باید با «کمتر از دیگران بودن» خو بگیرد؟ چه کمکی کرده‌ایم به کسانی که کافی است «نظام تبعیضی و ترفیعی جهان»[۱] را درک کنند تا بهتر زندگی و خدمت کنند؟

خصلت شیشه‌ای رسانه و گرایش به دنیاهای جدید

خصلت «عمومی بودن» کجای کارهای رسانه‌ای ماست؟ چرا رسانه‌های صوتی و تصویری و مکتوب و دیجیتال بیش از آنکه «آینه» باشند «شیشه» اند؟! تا وقتی مردم را به مردم نشان نمی‌دهیم چه توقع داریم که شبکه‌های اجتماعی فراگیر نشوند؟ مگر نه اینکه شبکه اجتماعی تنها جایی است که فرد با همانی که هست می‌تواند جلب‌توجه کند و  اصطلاحاً لایک بگیرد؟! علت چیست؟ علت این است که به «غریبه» وصل می‌شود و عنصر «تازگی» برای مدتی اغلب کمبودهای او را پوشش می‌دهد! یعنی این امکان را میابد که با حداقل‌های خود تحسین بگیرد و انرژی کسب کند. تقلای جامعه برای دسترسی به فضاهای نو به این دلیل است که ۱٫ مردم هرگز نمی‌توانند رشد و رونقی «در آن اندازه که ترویج می‌شود» را در خود ایجاد کنند ۲٫ مردم نمی‌توانند خود را با غیر قیاس نکنند! درنتیجه تمام تلاش خود را می‌کنند تا به محیط‌هایی حقیقی و مجازی اما «جدید» بروند تا شاید آنجا اگر هم کمتر از دیگران بودند، دست‌کم به سببِ «جدید بودن محیط و مناسبات» مدتی را بدون مواجهه با حجم قضاوت‌های خود و دیگران سر کنند.

کودک فال فروش و رستوران لوکس!

وقتی یک روحانی در تریبون رسانه ملی صراحتاً می‌گوید «ما مشکل اشتغال نداریم بلکه مشکل عُرضه داریم!»، این جمله – حتی اگر بیانِ واقعیت باشد – چه کمکی قرار است بکند جز پاشیدن نمک بر زخم خلایق و تأیید این معنا که علاوه بر بیکاری، بی‌عرضه هم هستند؟! ما پیچیدگی‌های نهاد انسان را می‌شناسیم و این‌گونه روش‌هایی را دنبال می‌کنیم؟

«هفته‌ای یک کارآفرین برجسته در سطح ملی را به مردم نشان دادن» چه فرق می‌کند بااینکه هر هفته یک قهرمان پرورش اندام را به رسانه بیاوریم و مدام زوایای مختلف بدن او را به مردم نشان دهیم و سعی کنیم اثبات کنیم که می‌شود بدن انسان را این اندازه پرورش داد؟! کارآفرینان چه مهارت‌هایی «غیر از رشته و تخصص خود» و عموماً در «شخصیت‌های خود» داشته‌اند و دارند که آموزش آن‌ها به مردم هم «برنامه» می‌خواهد هم‌ «زمان» هم «استعداد و پذیرندگی»؟ معرفی فرد موفق و کارآفرین در رسانه – وقتی‌که به هر دلیل امکان ارائه آموزش‌های لازم وجود ندارد – چه فرق می‌کند با بردن یک کودکِ گرسنه‌ی فال فروش پشت ویترین یک رستوران لوکس؟!

موفقیت‌های شدنی

آیا الگوهایی که معرفی می‌کنیم عملی‌اند؟ آیا جایگاه‌های دست‌یافتنی و «موفقیت‌های شدنی» را ترویج می‌کنیم؟ ماکسیمالیسم[۲]  در رسانه به چه هدفی صورت می‌گیرد؟ آیا راستی قرار است ۲ در صد از مردم ایران به این نتیجه برسند که می‌توانند جورِ آموزش نادیدگی و بی‌مهارتیِ ۹۸ درصد مابقی را بکشند و باور کنند که یک «کارآفرینِ خوب» شرط لازم و کافی برای «موفقیت» است؟! کدام کارآفرینِ خوب با کارمند و کارگرِ  ناخوب موفق می‌شود؟ کدام رهبرِ خوب با کارگزارانِ آموزش ندیده یا حسود به نتیجه می‌رسد؟! همه مؤلفه‌های رشد و توسعه‌ی یک سازمان و یک مجموعه در رشد و توسعه‌ی مهارت‌های مدیران و تصمیم سازان خلاصه می‌شود؟!

آیا می‌شود به مشکلات محیطِ کار توجه نکرد؟ اگر کارگر اهل «بسنده کردن» نباشد و راضی نشود، کارفرما چطور می‌خواهد کار را به سرانجام برساند؟ آیا القاء مداوم این حس به کارگران که «شما چیزی از کارفرمایِ کارآفرینتان کم ندارید» نتایج مطلوبی خواهد داشت؟ اگر همگان شأن خود را کارآفرینی و کارفرمایی بدانند چه کسی کارمندی و کارگری خواهد کرد و اذیت نخواهد شد؟!

سخنران و برنامه‌ریزِ نمونه را که معرفی می‌کنیم، «دنباله‌رو» و «مجری طرح»ِ نمونه را هم معرفی می‌کنیم؟ هیچ به این فکر کرده‌اید که چرا کارآفرینانِ مربوطه – محض خالی نبودن عریضه – دوتا از کارگرانِ مؤثرشان را هم با خودشان به رسانه‌ها نمی‌آورند؟ این آیا بدین معنا نیست که آن‌ها خود را «شرط لازم و کافی» موفقیت‌های حاصل‌شده می‌دانند؟ یا قصه این است که ما از آن‌ها این را نمی‌خواهیم یا شاید اجازه نمی‌دهیم چنین کنند؟!

مصرفِ ذهنی مصرف نیست؟!

چطور می‌شود مدام استانداردهای زندگی را بالا برد و از مردم خواست که کمتر مصرف کنند؟! آیا مصرفِ ذهنی مصرف نیست؟ کسانی که در کسب «تجربه‌های ذهنی» مرز و محدوده‌ای نمی‌شناسند به کدام سمت می‌دوند؟ آشنایی با صدها و هزارها الگوی برتر زندگی قرار است توقع شخص از خودش و زندگی‌اش را بالا ببرد یا متعادل و واقعی کند؟ اگر قرار است انتظارات ما دائم بالا و بالاتر برود، چه تضمینی هست که توانایی‌ها و استعدادهای ما، همت‌ها و نظم‌ها و انضباط‌های ما، توفیقات ما و دست‌آخر علایق ما نیز به همان میزان رشد کرده باشد یا بکند؟ و اگر تضمینی نیست، آرزو گرایی و خیال‌اندیشی به تکرار داستان غم‌انگیز «آموختن راه رفتن کبک و فراموش کردن راه رفتن خود» نمی‌انجامد؟

چرا مصرف زیادِ «کالا» خوب نیست اما مصرف زیادِ «ایده» خوب است؟! یک بقال اگر قرار باشد مداوم ایده‌های جدید به کار بزند چه زمان باید «باور و قبول کند» که به‌هرحال یک بقال است و «بقال بودن»  واقعاً و بی‌هیچ شوخی چیزی از «کارخانه‌دار  بودن» کم ندارد؟! اگر بجای اندیشه مداوم به ایده‌های نو قدری هم به اوضاع خانواده و دوستان و آشنایان و اوضاع قلب و روح و جانِ پرآشوبمان رسیدگی کنیم چیز زیادی از دست نداده‌ایم یا همه‌ی دنیا الزاماً همین رقابت‌های بی‌پایان و کُشنده‌ی رایج است؟!

مراقب باشیم بهره‌وری بُتِ جدید نشود!

چرا می‌خواهیم همه مشاغل و حرفه‌ها را به ورطه رقابت‌های بی‌پایان بکشانیم؟ سرمایه‌داری لیبرال و نو لیبرال از دامن زدن بی‌اندازه به رقابت‌های کشنده و بی‌انتها میان افراد و گروه‌ها به کجا رسید الا «ازخودبیگانگی» نوع بشر؟ هیچ فکر کرده‌ایم که چه عاملی کارآفرینِ موفق آمریکایی را به انتقال خطوط تولید خود به داخل خاک چین ترغیب کرده است؟! آیا آن عامل «دغدغه‌ی بهتر زندگی کردن مردم آمریکا» بوده است؟! یا به‌سادگی دغدغه‌ی «سود بیشتر» از طریق «کم کردن هزینه‌های تولید»؟ یا همان دغدغه بهره‌وری بیشتر…

چرا لپ‌تاپ‌های شرکت آمریکایی اپل را کارگران چینی می‌سازند و مونتاژ می‌کنند؟ آیا کارفرمای آمریکایی به فکر اشتغال هم‌وطنان خود نبوده است؟ یا قصه این است که فضای کُشنده‌ی رقابت در آمریکا آن‌چنان دامنه‌ای پیدا کرده است که کسی نمی‌تواند به‌جز سود روزافزون خود به چیز دیگری فکر کند؟ اگر سود و بهره‌وری برای کارآفرین ایرانی هم به «همه‌چیز» تبدیل شود چه تضمینی هست فردا خطوط تولید ما هم به چین نروند؟!

از سوی دیگر، کارگر چینی چطور با این قضیه کنار آمده که کشورش در یک دورنمای ۱۰ ساله در حال تبدیل‌شدن به بزرگ‌ترین اقتصاد جهان باشد اما او همچنان از کمترین دستمزدهای سراسر دنیا بهره‌مند شود؟! در ذهن کارگر چینی چیست؟ چه چیز جز «قناعت» و «نگاه همه‌جانبه به زندگی» و «خود را در چاه رقابت‌های بی‌پایان نینداختن» می‌تواند او را به این سطح از پُربهره بودن و کم مؤونه ماندن برساند؟ اگر در چین هم از صبح تا شام به مردمان کارمند و کارگر القا می‌شد که خیلی کمتر از آن هستند که می‌توانند، و اگر زندگی‌های پیشرفته‌ی افراد پولدار و سرمایه‌دار و صاحبان سرمایه‌های انسانی ارزشمند و بهره‌مندی‌های فراوان آن‌ها از دنیا را مداوم به آن‌ها نمایش می‌دادند، پس از مدتی همین مردم چین آیا می‌توانستند با دستمزدهای کم‌، کارهای کیفی و کمی چشمگیر صورت دهند؟ بماند که نظام‌های کمونیستی هم فرد را در منافع جمعی مضمحل می‌کنند و درنهایت سرِ بزرگ‌شده‌ی جامعه با دست‌ها و پاهای کوتاه مانده‌ی آدم‌های تک‌بعدی تشکیل یک وضعیت کاریکاتوری می‌دهد!

وقتی به کارگر و نیروی کار بی‌توجهی شد، بنیان‌های کسب‌وکار روی چه چیزی بنا می‌شود؟! زیر چرخ‌دنده‌های «رقابت بی‌پایان» قرار است چه کسانی نابود شوند؟ چرا فقرا و بیکاران ایالات‌متحده بر نیروی کارِ ارزان‌قیمتِ چینی اولویت پیدا نمی‌کنند؟ آمریکا چطور موفق شد سود را تا بیشینه بالا ببرد و بهره‌وری را با موفقیت رشد دهد؟ کاهش هزینه‌های تولید در اقتصادهای بزرگ دنیا با چه هزینه‌هایی رخ می‌دهد؟

وقتی به هر بهانه‌ای دستمزدهای کارگران و کارمندان را کاهش می‌دهند، حتی عده‌ای را اخراج می‌کنند و ساعت کار عده‌ای دیگر را بیشتر و بیشتر می‌کنند، هدفشان چیست مگر تولید با هزینه کمتر؟ هدفشان چیست مگر بهره‌وری بیشتر؟ دقیقاً از چه زمانی بهره‌وری «توجیه‌کننده» همه رفتارها شده است؟!

این روند به کجا خواهد انجامید؟

پاسخ جامعه بی‌دفاع انسانی به زیاده‌خواهی کارآفرینان برتر دنیا چه بوده است؟ البته تن دادن به افزایش حجم و ساعات کار و همچنین تن دادن به افزوده شدن زن و بچه‌شان به جرگه کارمندان و کارگران دنیا! و امروز به‌جایی رسیده‌ایم که الحمدالله همه باهم کار می‌کنند! زن، مرد، بچه و این یعنی همه‌ی خانواده!!…. آیا نه این بود که در ایالات‌متحده – به‌عنوان مرکز سرمایه سالاری – کار را برای همه‌ی طبقات و سنین و افراد «مناسب و حتی لازم» معرفی کردند؟

در همین جامعه‌ی ما انگیزه اولیه کار زنان چه بود؟ چیزی جز رقابت‌های مادی و معنوی بود؟ زنی که در خانه‌اش به تربیت فرزند – از خطیرترین، تخصصی‌ترین و دشوارترین کارهای دنیا – مشغول بود و ضمناً هرروز فرصت داشت که با برنامه‌ریزی حساب‌شده تمام آشفتگی‌های همسر خود در محیط کار را مرتفع کند و او را سالم و سرحال راهی محیط کسب‌وکار نماید به موجودی تبدیل شد که خودش به تیمارداری نیاز دارد! زنی که کلبه‌ای در ساحلی آرام بود به زورقی درهم‌شکسته و خردشده و استثمارشده و نادیده گرفته‌شده و خسته تبدیل شد که نه حوصله فرزندش را داشته باشد نه همسرش را! چرا؟ چون حالا دیگر او جزئی از «بخش فعال جامعه» است!!

وقتی کارآفرینان غرق در رقابت‌اند و با سر به سمت کاهش هزینه‌های تولید می‌دوند اتفاقاتی ازاین‌دست غیرطبیعی است؟! تازه آیا قضیه به همین‌جا ختم می‌شود؟ کاش می‌شد! یعنی کاش کارآفرینانی که موفق شدند مرد خانواده را به کار بیشتر و دستمزد کمتر راضی کنند و همسر او را نیز به محیط کار بکشانند و فرزند او را نیز سمت درآمدزایی سوق بدهند، کاش برنده بازی هم شده بودند!! اما نشدند! رشد اقتصادی ناچیز و رو به افول دنیا نشان می‌دهد که اگر همه‌ی ما فعال و کارگر و شاغل شویم هم این سیستم جواب نخواهد داد! چرا؟ چون حالا نیازمند «مصرف‌کننده» هستیم! همان تنها موجودی که نمی‌توانیم تولید کنیم!!

رقابتِ بی‌اندازه، بازار را نابود خواهد کرد!

ما انسان را فراموش کرده‌ایم! ما سیری‌ناپذیری انسان را از یاد برده‌ایم. ما حواسمان نیست که اگر همه‌چیز در «کار» خلاصه شود «بازار» از اولین چیزهایی خواهد بود که از میان خواهد رفت!! کارگری که روزی ۱۲ ساعت کار می‌کند طبیعتاً وقت و حوصله کمتری پیدا خواهد کرد تا تبلیغات کالاهای جدید را از تلویزیونش ببیند! پس تقاضای او هم کمتر تحریک می‌شود! و بدین‌سان روزبه‌روز به سمت «کسادی بازار» می‌رویم. شاید همین مواقع است که ناگهان به فکر لشکرکشی می‌افتیم تا شاید در جاهای دیگر دنیا بازاری دست‌وپا کنیم!!

ما انسان را فراموش کرده‌ایم! انسانی که به شکل بیمارگونه در رقابت‌های اقتصادی با دوست و فامیل و همسایه خود غرق باشد «تقاضای نیازپایه و ضروری» خود را به سود رقابت‌های غیرعقلانی‌اش کاهش خواهد داد و این کاهش تقاضا در صورت عمومیت یافتن به قیمت پایان رونق اقتصادی در بخش‌های مهمی از بازار تمام می‌شود. انسانی که متعادل زندگی می‌کند، هم کار می‌کند، هم مصرف می‌کند، هم زندگی می‌کند، هم بچه بزرگ می‌کند، هم ورزش می‌کند، هم عبادت می‌کند، هم در سبد مصرفی‌اش هنر را جا می‌دهد، هم مهارت می‌آموزد، هم معرفت می‌اندوزد… چون او دیگر با هیچ‌کس جز خودش رقیب نیست!

ما با ویترین سازی از افراد مشهور و موفق صرفاً به‌ سرعتِ گردشِ گردونه‌ای می‌افزاییم که می‌رود تا رونق اقتصادی را در تمام دنیا به نابودی بکشاند: گردونه‌ی رقابت‌های کُشنده و بی‌انتها!

رقابتِ بی‌اندازه، فرصت‌های شغلی را از کشور خارج خواهد کرد!

باید بدانیم که انسان نیاز به خودشناسی دارد. انسان باید به ابزارهایی مجهز شود که خود و «نیازهای واقعی خود» را شناسایی کند. انسان نمی‌تواند در هیچ رقابت کور و به انتهایی هدر برود. انسان اجازه ندارد خود را از بین ببرد! دورِ آلوده و آلوده‌کننده‌ی رقابت باید پایان یابد! همه باید خبر داشته باشند که «فقط با خودشان» رقیب‌اند. همه باید بدانند که آن کارآفرین نمونه‌ای که با هزار زرق‌وبرق به آن‌ها نمایش داده می‌شود فقط با خودش رقیب است! یعنی باید برود و بررسی کند و ببینید که چه وضعیتی دارد؟ آیا نمی‌توانست بهتر از این باشد؟ همین و بس!

تا وقتی انسان‌ها خود را با «غیر خود» مقایسه کنند، و تا وقتی ما با همه ابزارهایمان امکانِ این قیاسِ خطرناک را فراهم می‌آوریم، کارآفرینِ ما هم به خاطر افزایش بهره‌وری، فرصت‌های شغلی را به غیر هم‌وطنان خود خواهد بخشید – چنانکه کارآفرینِ آمریکایی چنین کرد – و کارگر ما نیز – حتی یک‌لحظه – از جایگاهی که دارد و سرنوشتی که پیداکرده است خرسند و راضی نخواهد بود.

کارفرما و کارآفرینی که برای کارمندان و کارگرانش «برنامه‌ی بهبود در همه‌ی مؤلفه‌های زندگی» نداشته باشد و فقط به سود مادی یا حتی معنویِ خود بیندیشد، بدون تردید کارش به اجیر کردنِ کارگر و کارمند از میان «موظفین» و «بی‌انگیزه‌ها» و دست‌آخر «غیر هم‌وطن‌ها» خواهد کشید.

شک دارید؟ رفتار رقابت زدگانِ پُست‌مدرن را با دقت دنبال کنید…!

پانوشت:

[۱] – در منظومه فکری اسلام، دو نوع برتری میان انسان‌ها تشریح می‌شود. یکی برتری‌های مرتبط با استعدادهای روحی و فکری و جسمی که همگی خداداد هستند و انسان‌ها در وجود آن‌ها نقشی ندارند. (رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ) و دیگری برتری‌های حاصل از تلاش آدمیان در کسب علم و ایمان (یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ) ازاین‌رو، برخی تمایزات میان آدمیان کاملاً به نظام تبعیضی و ترفیعی برمی‌گردد و در اختیار آدم‌ها نیست.

[۲] – باور به اینکه «فزونی و زیادی» دقیقاً همان «زیبایی و نیکویی» است!

 

انتهای پیام
محمدحسین امینی

 منبع: فرهنگ نیوز