تاریخ انتشار خبر: ۱۹ , اسفند, ۱۳۹۳ | ۱۳:۳۲:۴۸
کد مطلب : 76995
درباره ارادت جلال و همسرش؛

ارادت خانواده ای روشنفکر به امیرالمومنین(ع) +عکس

مگر می شود کسی در این دنیا بگردد و علی(ع) توجهش را جلب نکند کسی که بر ستیغ افتخارات بزرگ نشسته و اولین ایمان آورنده به پیامبر و پسر عمو و داماد اوست، همسر بانویی است که پیامبر(ص) او را مادر خود لقب داد، پدر حسن و حسین و زینب است.

۱۸ اسفند سالروز درگذشت سیمین دانشور، بانوی ادبیات ایران و همسر جلال آل احمد است. شرط ازدواج جلال با سیمین این بود که همیشه «دانشور» بماند و هیچ وقت «آل احمد» نشود. خانواده آل احمد و دانشور که در عین روشنفکری متعهد و در عین تعهد روشنفکر بودند، ارادتی بی مثال به حضرت علی(ع) داشتند و خانه خالی آنها هنوز پر از نشانه هایی محکم از این ارادت است.

 

سیمین دانشور از آن سیمین هایی نبود که بگذارد برود، جلال را در همین ایران پیدا کرده بود، عاشقش شده بود و با اینکه چند سالی را هم برای تحصیل در خارج از ایران در اروپا و امریکا گذراند و در عاشقانه هایی که به جلال می نوشت؛ این را یادآوری می کرد.زیبا جملاتی است که سیمین وقت رسیدن به ایتالیا در ۱۱ شهریور ۳۱ و با کنایه به «غرب زده ها» برای جلال نوشته است: «در طیّـاره با وجود متلک های این و آن که آمریکا رفتن گریه ندارد و غیره، باز تا مدتی، یعنی تا وقتی از مرز ایران دور شدیم، گریه می کردم و هرچه می کوشیدم خود را آرام بکنم نمی توانستم. اکنون که این کاغذ را می نویسم کمی آرام شده ام و رضا به داده داده ام.»
 

 

 

 

 

عاشقانه های جلال و سیمین خواندنی است، دانشور دریکی از پاسخ هایی از راه دور و از پالو آلتو برای جلال می فرستد، می نویسد: «جلال عزیز، کاغذ اخیرت پدرم را درآورد. عزیزم، چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ مگر من به قول شیرازی ها گل هُـم هُـم هستم که از دوری ام اینطور عمر عزیز و جوانی خودت را تباه می کنی؟ صبر داشته باش

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل افسرده حالش به شود دل بد مکن

این سر شوریده بازآید به سامان غم مخور.
و تو یوسف منی، نه من سیاه سوخته ی بدبخت. مگر من چه تحفه ی نطنزی هستم و بودم که تو چنین از رفتن من نگران شده ای و بی خود خیالت را ناراحت می کنی. می دانی از وقتی که کاغذ سوم تو رسیده است، کاغذ ۲۵ سپتامبر تو، آرام و قرار ندارم، مثل مرغ سرکنده شده ام….جلال عزیز، برای چه چیز من دلت تنگ شده؟ برای شلختگی ام؟ برای کدبانوگری هایم! بی خود زندگی را به خودت حرام نکن. چشم به هم بزنی یک سال سر آمده است. یادت باشد که من می خواهم وقتی آمدم تو را سالم و چاق و چلّه ببینم ـ سیمین تو.»
حالا دیگر دلتنگی های سیمین و جلال تمام شده است. سیمین چند سالی است بار سفر بسته و رفته است. درروزهای آخر عمرش برای علی(ع) هم نوشت. این بانوی پیشکسوت داستان‌نویس پس از یک دوره بیماری، در سال ۸۶ کار نوشتن را دوباره از سر گرفت و داستانی با نام «برو به شاه بگو» نگاشت که درباره حضرت علی(ع) و مظلومیت‌های آن بزرگوار است. خانواده آل احمد ارادتی بی مثال به حضرت علی(ع) داشتند و خانه خالی انها هنوز پر از نشانه هایی محکم از این ارادت است.
 

 

تصویر شمایل منسوب به حضرت علی(ع) در خانه سیمین و جلال
 

 

غلامرضا امامی در گفتگویی با سیمین دانشور که در شماره سوم «یادآور» آبان ۸۷ منتشر شده است، از او می پرسد: شنیده ام اخیرا قصه ای از شما منتشر شده به نام «بقای انرژی» داستانش چیست؟
سیمین دانشور پاسخ می دهد: بقای انرژی داستان کسی است که بعد از مرگ کالبدش از بین می رود اما انرژی اش باقی می ماند. از روی کالبدش بلند می شود و ندایی را می شنود که تو آزادی برو و تمام دنیا را بگرد. گذشته، آینده این دنیا، آن آن دنیا،  همه را می توانی سیاحت کنی. بلند می شود و سیرآفاق و انفس می کند، به خیلی ها بر می خورد، حافظ و سعدی را می بیند، مرا می بیند و می گوید می خواهم ببینم کسی که مرا نوشته، کیست و پس از آن گشت و گذار به نتایج خاصی می رسد.
غلامرضا امامی: ظاهرا بخشی در این داستان در مورد حضرت علی(ع) است…

سیمین دانشور: مگر می شود کسی در این دنیا بگردد و علی(ع) توجهش را جلب نکند کسی که بر ستیغ افتخارات بزرگ نشسته و اولین ایمان آورنده به پیامبر و پسر عمو و داماد اوست، همسر بانویی است که پیامبر(ص) او را مادر خود لقب داد، پدر حسن و حسین و زینب است و در عین حال، روزگار … او را به جایی می رساند که در مقطعی هیچ همدل و همزبانی پیدا نمی کند. و در دل هایش را به چاه می گوید.(همراه با بغض).

 

خبرنامه دانشجویان ایران