تاریخ انتشار خبر: ۵ , تیر, ۱۳۹۵ | ۰۴:۲۷:۲۵
کد مطلب : 115936

بازگشت از دنیای مردگان/پس از سه ساعت مردن دوباره زنده شدم!

 باشگاه خبرنگاران جوان،در این گزارش قسمت های نهم تا دوازدهم ماجرای بازگشت از دنیای مردگان را می‌خوانید. **قسمت نهم/فرشته ای […]

بازگشت از دنیای مردگان/پس از سه ساعت مردن دوباره زنده شدم!

 باشگاه خبرنگاران جوان،در این گزارش قسمت های نهم تا دوازدهم ماجرای بازگشت از دنیای مردگان را می‌خوانید.

**قسمت نهم/فرشته ای که در عالم مرگ شفاعت کرد

موقعی که با میترا آشنا شدم روزی بود که به همراه خانواده ام به یکی از جنگل های اطراف شهرمان رفته بودیم. نخستین جمله ای که به زبان راندم این بود: کدام مرد بدبختی با این ابلیس زیبا ازدواج می کند؟

این را گفتم، غافل از اینکه همان روز سرنوشت من تغییر می کند، آری سر و وضع ظاهری میترا به گونه ای بود که توجه همه پسرهای جوان را به خودش جلب کرده بود. البته چهره زیبایی داشت، اما طوری لباس پوشیده و آرایش کرده بود که در نظر افرادی مثل من که در یک خانواده متعصب بزرگ شده بودم، قبل از اینکه زیبایی اش به چشم بیاید، حرکات و ظاهرش جلب توجه می کرد.

تا حوالی ظهر در آن جنگل می آمد و می رفت و کم کم داشت سروصدای همه را _ و از جمله خودم را _ در می آورد که بزرگترین اشتباه زندگی ام را مرتکب شدم، یعنی تصمیم گرفتم به سراغ او بروم و متوجه اش کنم که دیگران چه قضاوتی در مورد شخصیتش دارند. اتفاقاً دو سه دقیقه ای که مشغول قدم زدن در کنار جاده بود و کسی در اطرافش نبود، بهترین مجال نصیبم شد و بی رودربایستی عقیده ام را گفتم و آخر سر هم گفتم: فکرش رو کردی اگر با این چهره زیبا، سیرت زیبا هم داشتی چه شخصیت زیبایی پیدا می کردی؟

حرفهایم که تمام شد میترا سر بلند کرد و نگاه افسونگرش را به چشمانم ریخت و به آرامی گفت: تا حالا هیچ کس این حرفها رو به من نزده…

ای کاش آن روز به سراغش نمی رفتم، ای کاش چیزی به او نمی گفتم و ای کاش او هم نگاهم نمی کرد و …!

آن شب تا صبح خوابم نبرد. لااقل صد بار شماره تلفنش را از جیبم درآوردم و نگاه کردم. حس بدی داشتم. می دانستم که دارم خودم را گول می زنم: ” شاید واقعاً نیاز به کمک داشته باشد” اما هر کار که کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که به او تلفن نزنم.

از همان تلفن اول که سه ساعت و ۲۲ دقیقه طول کشید،عاشقش شدم! از فردا هر روز او را می دیدم و خوشحالی ام آن بود که کسی از دوستی من و او خبری ندارد، اما میترا اصرار عجیبی داشت که دیگران ما را ببینند و سرانجام کمتر از ۲ ماه بعد تقریباً همه شهر از رابطه ما با خبر شدند. پدر و مادرم چنان جنجالی راه انداختند که سابقه نداشت. من نیز که عقل و مغزم را به او باخته بودم روی حرفم ایستادم که: من می خواهم با میترا ازدواج کنم … او قول داده که خودش را تغییر دهد!

پدرم فریاد زد: تو آبروی ما را بردی و مادرم اشک می ریخت و می گفت: پسرم؛ این دختر اصلاح پذیر نیست … چرا بازیچه اش شدی؟

من اما، گاهی اوقات هم که کم کم باور می کردم که دیگران در مورد او درست می گویند، به محض اینکه با میترا روبرو می شدم همه چیز را فراموش می کردم حالا دیگه کار به جایی رسیده بود که رسوای شهر شده بودم و تنها امیدم آن بود که میترا پس از ازدواج با من رویه اش را تغییر دهد و …

اما روزی که حرف ازدواج را پیش کشیدم، او قهقه زد و گفت: ” من فقط می خواستم تو را به اینجا برسانم و تلافی اون تحقیری رو که آن روز نصیبم کردی، سرت در بیاورم … دیگه هم نمی خوام تو رو ببینم! این را گفت و رفت. ولی من هنوز فکر می کردم او دارد شوخی می کند…

تا اینکه فردای آن روز او را سوار ماشین جوان دیگری دیدم! وقتی خبر به پدر و مادرم رسید فقط گفتند: ای کاش می مردی و چنین ننگی را تحمل نمی کردی! من اما، چنان به بن بست رسیده بودم که اشتباه دوم را انجام دادم، “خودکشی”.

روایت لحظات پس از مرگ

من هرگز نفهمیدم که کی مُردم؟ چرا که با یک قوطی قرص خواب آور خودکشی کردم و در حقیقت در خواب عمیق مُردم.

اما وقتی که به آن دنیا رسیدم فهمیدم که مُرده ام. خود را در جایی می دیدم که زمینش کاملاً سرخ سرخ بود. تا چشم کار می کرد بیابان بود، اما غیر از آنجایی که من ایستاده بودم، همه جا سرسبز و خرم بود و پر از گل و سبزه . احساس می کردم اگر بتوانم خودم را از این قسمت دور کنم و به آن منطقه سرسبز برسم نجات پیدا می کنم. اما همین که نزدیک آنجا می شدم، منطقه سرسبز از من دور می شد. مدام این سو و آن سو می دویدم، اما به منطقه سرسبز نمی توانستم برسم تا اینکه در یک لحظه خودم را از زمین سرخ به داخل منطقه سرسبز انداختم.

ولی هنوز شادی نکرده بودم که یک مرتبه دیدم جماعتی که نمی توانستم تعدادشان را بشمارم، با گرزهایی از آتش به طرفم آمدند و دنبالم کردند. هر قدر توان داشتم به پاهایم دادم که فرار کنم، اما آنها لحظه به لحظه نزدیکتر شدند و درست لحظه ای که داشت دستشان بهم می رسید، ناگهان دختری زیبا به شکل فرشته های آسمانی از راه رسید و بین من و آن جماعت ایستاد و گفت:” چکارش دارید؟ و بعد آن جماعت یکصدا گفتند: ” او خودش را کشته و باید تنبیه شود… ” دختر جوان بهم اخم کرد و پرسید: “راست میگن؟ ” که به جای پاسخ به سوالش زدم زیر گریه و گفتم:” شیطان فریبم داد … منو ببخشین … تو رو خدا نجاتم دهید… .”

آنقدر ضجه زدم و اشک ریختم تا سرانجام دل آن دختر به حالم سوخت و رو به آن جمعیت کرد و گفت: ” اون توبه کرده … هنوز که نمُرده … شاید خدا ببخشدش … اون توبه کرده … خدا حتماً می بخشدش … ”

با گفتن این حرف از سوی دختر، ناگهان آن جماعت آتش به دست از اطرافم غیب شدند و زمین سرخ زیر پایم محو شد…

روایت لحظات پس از زنده شدن

برگشت … زنده شد … به خانواده اش خبر دهید … برگشت ….

هنوز چشمانم بسته بود که این حرفها را شنیدم. ناگهان صداها زیاد شد و فریاد پدرم و ضجه های مادرم را شنیدم که اشک می ریختند و خدا را شکر می کردند. چشم که باز کردم مادرم را روبروی خودم دیدم که نوازشم می کرد، اما در همین لحظه صدای دخترانه ظریفی را که چند لحظه قبل می گفت:” به خانواده اش خبر دهید و… ” شنیدم که می گفت:” چهار دقیقه تمام مُرده بود … اما یک لحظه دلم به حالش سوخت و گفتم: یا خدا … به حق آبروی جدم فاطمه(س) کمکش کن که چند لحظه بعد یک مرتبه نفسش بالا آمد… ”

چشم که چرخاندم تا ببینم آن کسی که با توسل به جدش مرا از دنیا برگردانده کیست که… ناگهان زدم زیر گریه … پرستار جوانی که این حرفها را میزد، همان فرشته ای بود که در عالم مرگ به آنها گفته بود: ” توبه کرده و خدا می بخشدش …”

**قسمت دهم/دوباره زنده شدن جسم و قلب

آن روزها – سال ۵۶ – انقلاب داشت کم کم میان مردم همه گیر میشد، البته مدتها بود که در جاهایی مانند دانشگاه ، شور و شوق انقلاب کاملا پا گرفته بود ، من نیز که در آن سال دانشجو بودم می دانستم دارد یک خبرهایی می شود، اما …

اما حتی آن روزها نیز حقیقت انقلاب را نمی فهمیدم ! چرا که در آن ایام ، من نیز مانند خیلی از بچه شهرستانی هایی که با قبولی در کنکور به دانشگاه تهران آمده بودند و از آنجایی که خیلی ساده بودم تا آمدم به خودم بیایم، دیدم تبدیل شده ام به یکی از طرفداران کمونیست! البته اکثر بچه هایی که در آن دوران فریب ادا و اطوارهای سبیل کلفت های عشق لنین را خورده بودند، خیلی زود –  و حتی قبل از پیروزی انقلاب – ماهیت این آدم ها را شناخته و نگذاشتند کاملاً در لجن غرق شوند! ولی ماجرای من و حتی برگشتن من به سوی انقلاب با همه فرق داشت!

من فرزند یک پدر کشاورز و یک مادر خیاط بودم و در شهرستان کوچکی که بیشتر از یک ساعت تا مشهد فاصله نداشت بزرگ شده بودم.

درست در اوج روزهایی که خود را یک کمونیست می دانستم و طبق آموخته های مربیانم در وهله اول باید – نعوذبالله – وجود پروردگار را منکر می شدم، از یک تعطیلی چهار روزه استفاده کرده و به شهرستان رفتم که متوجه شدم خانواده ام دارند برای زیارت آقا امام رضای غریب (ع)، به مشهد می روند.
من نیز که شستشوی مغزی شده بودم، درست مانند یک طوطی سخن گو، حرفهایی را که بهم یاد داده بودند، مثل یک نوار به خانواده ام گفتم تا آنها را از رفتن به زیارت منصرف کنم و… اما هنوز حرفهایم تمام نشده بود که دست زحمتکش و قاچ خورده ناشی از کار کشاورزی پدرم بالا رفت و سیلی محکمی توی صورتم زد که برق از سرم پرید! و بعد رخ به رخ من ایستاد و گفت: فرستادمت دانشگاه که دکتر بشی و بیای به این مردم بدبخت خدمت کنی، حالا داری کفر میگی؟

من که گویی با چند ماه قرار گرفتن در کوران کمونیست بازی، اعتقادات قوی پدر و مادرم را از یاد برده بودم، چیزی نگفتم و همراه آنها سوار ژیان مدل ۵۳ پدر شده و ساعتی بعد جلوی حرم،‌ داخل خیابان از ماشین پیاده شدیم.
پس از اینکه پدر ماشینش را پارک کرد، به سراغ ما آمد و گفت:” برویم پابوس آقا … ” اما هنوز دو قدم نرفته بودند که من با ترس و لرز گفتم :” من نمیام … من این کارها را قبول ندارم …”

پدرم که چشمانش را خون گرفته بود به آرامی گفت :”چه بلایی سر تو آمده پسر ؟” سپس نوبت مادرم بود که گریه کنان گفت :” فقط خدا کنه که خود آقا (ع) جوابتو نده … ”

ولی من خنده ای کردم و برای اینکه مبادا توسط آنها مجبور به داخل شدن شوم،‌ بی آنکه به اطرافم نگاهی بیندازم از آنها رو برگردانده و پا داخل خیابان گذاشتم تا به سویی دیگر بروم و… فقط در آخرین لحظه متوجه شدم که یک نیسان وانت آبی کوبید به بدنم و روی هوا پرواز کردم و با سر روی آسفالت سقوط کردم و… و دیگر هیچ چیز نفهمیدم …

روایت لحظات پس از مرگ

ناگهان احساس عجیبی پیدا کردم. احساس می کردم مانند یک بادکنک بزرگ هستم که با وزش هر نسیمی به این سو و آن سو میرود. با اینکه حس خوشایندی بود، اما چون مبهوت شده بودم و نمی فهمیدم چرا اینطور هستم، دنبال پدر و مادرم گشتم تا از آنها علت این وضع را بپرسم اصلاً نمی فهمیدم که مرده ام اما وقتی به اطرافم نگاه انداختم، دیدم که با فاصله ای متغیر بین ۱۰ تا ۲۰ متر بالای زمین قرار گرفته ام و دائم بین فاصله ۱۰ تا ۲۰ متر بالا پایین می شوم.

با بهت بیشتری دنبال خانواده ام روی زمین گشتم، اما پیدایشان نمی کردم . آدمها را می دیدم که در رفت و آمد هستند، اما پدر و مادر و خواهر و برادرم را نمی دیدم ، تا اینکه ناگهان صدای فریادهای مادرم از چند متر آن سو تر به گوشم رسید.

از نقطه ای که جمعیت زیادی دور هم ایستاده بودند. به حالتی شبیه پرواز روی هوا خود را بالای سر آن جمعیت رساندم و ناگهان با دیدن مادرم که ضجه میزد و به صورتش چنگ می کشید و پدرم که نشسته بود و اشک می ریخت ، حیرتم بیشتر شد و…

با دیدن آن نیسان آبی رنگ ، همه چیز را به یاد آوردم و تازه آن موقع بود که جنازه ام را کف خیابان دیدم و متوجه شده ام که مرده ام . ترس شدیدی سراسر وجودم را فرا گرفت و درست در همین لحظه صداهایی موهوم به گوشم رسید که شبیه زوزه گرگ همراه با نعره خرس بود که بدنم را می لرزاند .

بار دیگر به اطرافم نگاه کردم و ناگهان دو موجود زشت و غیرقابل وصف را – که چیزی مختلط میان هیکل کرگدن و صورت جغد و گردن لاشخور و چشمان تمساح بودند – دیدم که خیلی آرام و نامحسوس به سوی من می آمدند و حس می کردم که دارند بهم می خندند!

این بار از شدت ترس فریادی جانگداز کشیدم که نتیجه اش رساتر شدن صدای آن دو موجود خبیث بود! بدبختی آن بود که حتی نمی توانستم فرار کنم و بی اختیار مثل بچه های کوچک به مادرم نگاه می کردم و…

در این لحظه فریاد بلند مادرم را که گویی به عرش می رسید شنیدم که گریه کنان می گفت: یا امام غریب، منم مثل تو در این شهر غریبم … یا امام رضا (ع) ، من پسرم را از تو می خوام … حق داری … کفر گفت و باید مجازات بشه اما … اما تو رو به آبروی مادرت حضرت فاطمه (س) قسمت میدم اونو ببخش … آقا جون اگه پسرم فقط یه لحظه – فقط یه لحظه – خطا کرد،‌ تو گناهش را به سالها دوستی منکه سالی یکبار به پابوست می آیم ببخش … ای امام رضا (ع) به دل شکسته ات قسم میدم که دل این مادر رو نشکن … ای امام رضا (ع) من پسرم رو از تو میخوام … و …

روایت لحظات پس از زنده شدن

در یک لحظه همه چیز عوض شد … نمی خوام به دروغ صحنه پردازی کنم، زیرا اصلا متوجه نشدم که چگونه از آن فضای بهت آور جدا و به کالبدم اضافه شدم ( بعدها پدرم گفت که پس از تصادف با ماشین ، یک آقای زائر که پزشک بوده مرا معاینه و مرگم را اعلام می کند،‌ حتی پدرم نیز ضربان قلب و نبضم را نمی شنود ) همان طور که کف زمین افتاده بودم و خون تمام اطرافم را پوشانده بود، ناگهان دست مادرم را که روی دستم بود، به سختی فشردم و… مادر بیچاره ام ابتدا فکر کرد دچار خیال شده، اما وقتی پلکهایم را تکان دادم آن موقع فریادش به آسمان رفت: آقا تو چقدر مهربونی که پسرم رو بهم برگردوندی …

آری من که آن روز دوباره زنده شدم ، یک بار جسمم و مرتبه دوم قلبم، چرا که وقتی آن معجزه و مهربانی را از آقا دیدم، از گذشته ام توبه کردم و تا همین امروز که یک پزشک هستم، هر سال در همان روز یعنی هفتم دی ماه برای تشکر به پابوس آقا(ع) میروم !

*قسمت یازدهم/پس از سه ساعت مردن دوباره زنده شدم!

دختر شاد و سرحالی بودم و دقیقاً به خاطر دارم که شانزده سال و دو روز سن داشتم که این خاطره در زندگیم ثبت شد، زیرا دو روز قبل توسط مادرم که عاشق جشن تولد گرفتن برای بچه‌ها بود یک میهمانی درست و حسابی به مناسبت تولد من برپا شده بود که باعث شد دو تا از دایی‌هایم نیز از تهران به شهر ما (که نزدیک تهران بود) بیایند و اتفاقاً علت مردن و زنده شدن من نیز همان آمدن خانواده دایی‌ام بود، در حقیقت آمدن دختردایی‌ها!

اجازه دهید ماجرای آن روز را از صبح برایتان تعریف کنم.

قرار بود آن روز صبح پس از اینکه دایی رسول و دایی رحیم دو روز در خانه ما مانده بودند به تهران برگردند، اما صبح که از خواب بیدار شدیم زن‌دایی رحیم که خیلی مادر شوهرش یعنی مادربزرگ من را دوست داشت گفت:‌ دیشب خواب مادربزرگ خدا بیامرز را دیده، لذا قرار شد قبل از رفتن به تهران سری به قبرستان بزنند و برای مادربزرگ فاتحه‌ای بخوانند. همگی به راه افتادیم و با ماشین دو تا دایی‌ها به قبرستان رفتیم و پس از اینکه فاتحه خواندیم من طبق یک عادت دو ساله، موقع برگشتن نزدیک به صد متر راهم را دور کردم و خود را به مزار شهید گمنامی که از دو سال قبل در شهر ما آرمیده بود رساندم، فاتحه‌ای برایش خواندم و سپس به بقیه ملحق شدم و به طرف خانه راه افتادیم.

ناگفته نماند که من هر بار به قبرستان شهرمان می‌رفتیم،‌ بی‌آنکه کسی بهم گفته باشد به سراغ آن شهید گمنام می‌رفتم و فاتحه‌ای برایش می‌خواندم، علت این کار را نمی‌دانستم، شاید غربت آن بزرگوار باعث می‌شد این کار را بکنم.

آن روز نیز فاتحه‌ای بر سر مزار آن شیر شجاع و مظلوم خواندم و سوار بر ماشین دایی رحیم به طرف خانه راه افتادیم. در طول مسیر اما دوباره شوخی‌های من و دو تا دختردایی‌ام که در ماشین پدرشان دایی رسول نشسته بودند شروع شد.

در حقیقت من و مهری و سودابه در تمام ایامی که آنها پیش ما بودند با خانواده ما به تهران می‌رفتند، مدام و بیست و چهار ساعته با هم شوخی می‌کردیم البته گاهی اوقات شوخی‌های ما خطرناک هم می‌شد درست مثل آن روز که مهری از داخل ماشین پدرش به من اشاره کرد برایم یک نامه نوشت! و من که در صندلی عقب نشسته بودم سعی می‌کردم دور از چشم بقیه یک لحظه بدنم را از پنجره ماشین بیرون بیاورم و نامه را از دست مهری (که او نیز همین کار را کرده بود) بگیرم، اما اشتباه دوم و بزرگتر من آن بود که برای این کار خطرناک حتی از دایی رحیم نیز اجازه نگرفتم! همه چیز در عرض چند ثانیه روی داد من که دیدم دستم نمی‌رسد بدنم را بیشتر از پنجره بیرون آوردم  و این کار توام شد با جیغ مادر و دایی رحیم که نمی‌دانست در ردیف عقب چه خبر است به طور غریزی کوبید روی ترمز و همین اتفاق باعث شد من در حالیکه ماشین با سرعت ۷۰ کیلومتر در حرکت بود دچار حالت گریز از مرکز بشوم و مانند یک موشک از پنجره به بیرون پرتاب شوم و درست از ناحیه سر روی آسفالت سقوط کنم و… آخرین چیزی که به یاد دارم صدای پی در پی ترمز ماشین ها بود و صدای فریادهای خانواده ام… و بعد از اینکه دردی شدید در ناحیه مغزم احساس کردم دیگر هیچ نفهمیدم… .

روایت لحظات پس از مرگ

آنچه را در عالم مرگ دیدم فقط می‌توانم به فیلمی تشبیه کنم که هرازگاهی پخش میشد و بعد قطع میشد. نخستین چیزی که دیدم آن بود که سرم پر از خون است و روی زانوی مادرم هستم و او اشک میریزد. صحنه بعد موقعی بود که یک پزشک معاینه‌ام می کرد و به پدرم گفت:‌ متأسفم … دیر شده …

موقعی که دیدم پدرم ضجه زد هر چه سعی کردم به آنها بفهمانم که اشتباه می‌کنند و آن کسی که روی تخت خوابیده من نیستم و من بالای سر آنها – نزدیک به سقف – در حال پروازم آنها متوجه نمی‌شدند. البته در آن لحظه خودم هم نفهمیده بودم که مرده‌ام! تا اینکه آخرین صحنه مربوط به لحظه‌ای بود که در سردخانه بودم و داشتم می دیدم کسانی در اطرافم هستند اما کاری از دستم ساخته نبود و آن لحظه بود که متوجه شدم که مرده‌ام.

اما عجیب بود اصلاً احساس ترس و نگرانی نکردم، بعد به سمت قبرستان حرکت کردم و بی‌اختیار به مزار آن شهید گمنام نگاه کردم ولی همین که تصمیم گرفتم به سوی آن بزرگوار حرکت کنم ناگهان مشاهده کردم از داخل مزار آن شهید گمنام نوری بسیار تابناک و زیبا و قشنگ درست مانند قوس و قزح به بیرون تابیده شد سپس بعد از چند لحظه که آن نور پر حجم ساکن بود به طرف من حرکت کرد اما گویی هر یک قدم که به من نزدیک میشد شاخه‌ای از آن نور تبدیل به یک فرشته میشد. فرشته‌هایی که بال داشتند و پر می کشیدند. اما صورتشان پیدا نبود و به جای چشم و لب و دهان فقط به صورت نوری خوشرنگ مشاهده می شدند و… اما نه، چهره یک نفرشان را می توانستم ببینم که درست میان آنها و حدود یک متر بالای سرشان قرار گرفته بود.

وقتی کنار من رسید بهم لبخند زد و من نیز پرسیدم تو کی هستی؟

او ابتدا به مزار آن شهید گمنام اشاره کرد و با همان لبخند گفت: تو که بارها به دیدنم آمده‌ای مرا نمی شناسی؟ آن موقع بود که متوجه شدم او همان شهید گمنام است که بارها برایش فاتحه خوانده‌ام لذا از او پرسیدم اینها کی هستند؟ و او با همان تبسم زیبا به آسمان اشاره کرد و گفت: فرشته‌ها! و بعد نگاهش را به بالای آسمان دوخت و چیزی شبیه گردبادی نورانی را که به سویم در حرکت بود نشان داد و گفت: اتفاقاً چند تا از اینها دارند به سوی تو می‌آیند. با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم که باید به همراه او بروم اما این بار چهره او در هم کشید و گفت: نه… تو هنوز خیلی جوانی… تازه پدر و مادرت چه می‌شوند؟ از شنیدن نام آنها گریه‌ام گرفت. آن شهید بزرگوار گفت: باز هم به سراغ من بیا! این را گفت و همین که تبسم کرد همه چیز در یک ثانیه تمام شد و او رفت و نورها ناپدید شدند و من خواستم دستم را به طرفش دراز کنم که …

به خودم آمدم متوجه شدم دستم تکان می‌خورد و فریاد اطرافیان را شنیدم زنده شد!!

آری من پس از حدود سه ساعت مردن دوباره زنده شدم. وقتی آنچه را دیدم به خانواده‌ام تعریف کردم پدرم گفت:‌ آن شهید گمنام مهربانی‌های تو را جواب داد و حالا ۵ سال از آن روزها می‌گذرد من هر شب جمعه به دیدار آن بزرگوار می‌روم، شهیدی گمنام که شاید برای همه گمنام باشد اما برای من نه…

*قسمت دوازدهم/آیا خدا به حرف یک بی خدا گوش می دهد؟

شانزده ساله بودم که راهی اروپا شدم. در آن زمان پدرم تازه فوت کرده بود و از آنجایی که قبل از مرگش نیز یک کارگر ساده بود، لذا بعد از رفتنش من و مادر خیلی بیشتر طعم فقر را چشیدیم آن روزها من تازه دبیرستان را شروع کرده بود و با اینکه جزء بهترین شاگردان مدرسه محسوب می‌شدم، مجبور بودم درسم را نیمه کاره رها کنم. بیچاره مادر اشک می ریخت‌ و می‌گفت: من حاضرم نان خالی بخورم و تو درست را ادامه دهی و به دانشگاه بروی.

اما این کار ممکن نبود چرا که ما حتی نان خالی هم نداشتیم. بنابراین به عنوان فروشنده در یک مغازه مشغول به کار شدم.

اما یک مسافر مسیر زندگیم را عوض کرد، دخترخاله مادرم که در دوران کودکی انیس و مونس هم بودند، پس ازسال‌‌ها از اروپا به ایران برگشت و موقعی که از وضع زندگی ما باخبر شد مانند یک فرشته نجات به دادمان رسید، مادر را به خانه خودش برد و مرا هم وقتی فهمید شاگرد ممتاز بوده ام، به اروپا فرستاد تا کنار برادرش که مقیم آنجا بود درس بخوانم.

تا دو سال در کنار مجید زندگی خوب و راحتی داشتم اما از هنگامی که راهی کالج شدم و اجبارا از مجید دور شدم و به شهر دیگری رفتم، با زندگی دیگری آشنا شدم.
در کالج با یکی از همکلاسی‌هایم که فرزند یک خانواده ثروتمند اهل رومانی بود آشنا شدم همه چیز “میلر” خوب بود جز اعتقادش‌، یعنی در رفاقت سنگ تمام می‌گذاشت و حاضر بود تمام مخارج زندگی دانشجویی مرا تأمین کند فقط به این دلیل که از لحاظ جسمی ضعیف بود و من بارها و بارها از او در مقابل دیگران حمایت کرده بودم اینطوری‌ برای من هم بهتر بود زیرا دیگر لازم نبود برای تأمین مخارج تحصیلم‌ کار کنم. در این میان فقط یک تفاوت میان من و او وجود داشت،  میلر  یک ماتریالیست ضد خدا بود و من هم که تازه داشت شخصیتم شکل می گرفت ناخواسته تحت تأثیر القاعات او قرار گرفتم و …  به خود که آمدم یک بی‌خدای کامل بودم …

۱۷ سال گذشت.

خبر عین صاعقه بود و خشکم کرد، “مادرت دچار ناراحتی کبد شده و چون در اینجا نمی‌تواند عملش کنند، داره میاد پیش تو تا جراحی بشه”

ناگفته نماند در آن روزها تحصیلات دانشگاهیم را تمام کرده بودم و در یک شرکت قطعه سازی اتومبیل به عنوان مهندس مشغول کار بودم و حقوق خوبی هم داشتم. کما اینکه از حدود پنج سال قبل نیز هر ماه مقداری پول برای مادرم به ایران می‌فرستادم تا دیگر حتی به دخترخاله مهربانش هم نیاز مالی نداشته باشد.

به این ترتیب مادرم به آنجا آمد و تازه آن موقع بود که من یادم آمد که بیش از نصف عمرم را دور از مادرم بوده‌ام. در این چند سال آخر ناراحتی‌های مادر بابت دوری من باعث بیماری‌اش شده بود نمی خواست مانع خوشبختی من شود حتی از بیماریش نیز بهم حرفی نزده بود.

اما سخترین لحظه زندگیم موقعی بود که قبل از جراحی مادر، پزشک جراح گفت: بعید میدانم مادرت از اتاق بیرون بیاید، ضمناً اگر جراحی هم نکنه می میره.

اینگونه بود که مادر راهی اتاق عمل شد، اما قبل از اینکه داخل اتاق شود، کیف دستی‌اش را بهم داد و با روحیه‌ای بالا گفت: لازم نیست ازمن پنهان کنی خودم میدونم که دکترها نمی‌توانند کاری برایم بکنند، اما یادت باشد که همه چیز دست خداست! در ضمن اگر برنگشتم، جا نماز و مهر و تسبیحم را که داخل کیفمه بده به یک آدم مومن که لااقل موقع نماز خواندن برایم یک فاتحه بخونه.

وقتی فهمیدم مادرم حتی از لامذهب شدن من هم خبر ندارد، از شرم نتوانستنم توی چشمانش نگاه کنم و او راهی اتاق عمل شد.

بر خلاف پیش بینی دکتر، کار جراحی بیشتر از یک ساعت طول کشید و موقعی که من داشتم کم کم نگران می‌شدم پزشک جراح به سراغم آمد و گفت: من کاری را که باید انجام بدهم انجام دادم زیر ‌بیهوشی بیرون بیاید دیگه مشکل کبد نخواهد داشت، اما من بعید میدونم به هوش بیاد…. مگر اینکه یه معجزه رخ بده!

نمی دانم چرا با شندین کلمه معجزه از زبان یک خارجی آنطور تنم لرزید؟ اما هر چه بود حرف آقای دکتر باعث شد یاد حرف مادرم در دوران کودکی بیفتم که همیشه میگفت: کسی که نماز می خونه خدا هم به حرفش گوش میده.

به همین خاطر بدون اینکه از نگاه‌های متعجب خارجی‌ها جا بخورم، جانماز مادر را همان جا وسط راهرو و جلو اتاق عمل پهن کردم و خواستم نماز بخوانم که ناگهان بغضم گرفت، زیرا نماز خواندن را فراموش کردده بودم! اینجا بود که بی‌اختیار اشک ریختم؛ خدایا اگه منوقبول نداری لااقل به خاطر مادرم گناه‌های منو ببخش…خدایا می‌دونم بنده پر ازگناهی بودم… اما منو ببخش خدایا… خدایا بهت قول میدم اگه مادرم زنده بمونه دیگه نمازم را ترک نمی‌کنم… خدایا این بنده رو سیاهت رو ببخش و …

توهمین حال عرفانی بودم که همان دکتر به سراغم آمد و درحالی که از فرط هیجان نمی‌توانست درست حرف بزند گفت: بگذار حقیقتی رو بهت اعتراف کنم، چند دقیقه‌ قبل که بهت گفتم مادرت مُرده بود، ولی من می خواستم که تو کم کم بپذیری و…اما الان یک معجزه باور نکردنی رخ داد، مادرت که قلب و نبضش از کار افتاده بود و ما هم تمام دستگاه‌ها را از بدنش باز کرده بودیم، یک مرتبه زنده شد… میفهمی چی میگم پسر؟ مادرت زنده شد… این باور نکردنیه!

دکتر می خندید و من اشک می ریختم، آری برای دکتر این امر باور نکردنی بود، اما من می دانستم که خدا به حرفم… به حرف یک بی خدا… گوش داده است!

روایت لحظات پس از مرگ

اما اوج معجزه آنجا بود که مادر سه روز پس از جراحی به من گفت: در آن حالتی که دکترها میگن مُرده بودم، خودم رو توی آسمان‌ها دیدم که زیر پایم ابر بود و من هم داشتم میرفتم بالا که یک مرتبه تو رو دیدم که یک گوشه ایستاده‌ای و داری نماز میخوانی… من از این بابت خیلی خوشحال شدم پسرم نمازخوان شد، اما ناگهان با سرعت نور از آسمان به پایین آمدم و… چشم که باز کردم خود را روی تخت دیدم…

مادر آن روز وقتی از زبان من شنید که چگونه برای او اشک ریخته و چگونه برایش نماز خوانده‌ام گفت: پس تو منو به زندگی برگردانده‌ای؟!

امروز که دارم این خاطره را برایتان می نویسم، سالهاست که در ایران همراه مادرم و زن و فرزندانم زندگی می‌کنم… در ضمن حتی یک رکعت نمازم ترک نشده است.

انتهای پیام/