تاریخ انتشار خبر: ۲ , خرداد, ۱۳۹۴ | ۰۵:۴۳:۰۵
کد مطلب : 91174

برای یکی از یادگاران مظلوم کربلای۴ + عکس

می گن صد و هفتاد و پنج نفر بودند، کربلای چهار…اگر بین اونا بوده باشه…دلم پاره پاره می شه….این غربت غریب هم بیشتر بهمم می ریزه…همکارم می پرسه چرا گریه می کنی؟ می گم بهش…

لحظات کودکی من… وقتی برا بار نمی دونم چندم، عروسکمو از دست پسرا نجات می داد و دوباره گردنشو با کوکهای درشت برام می دوخت.

می گفت “عمو گریه نکن، ببین مثل اولش شد” بعد دوباره نگام می کرد می گفت ” وقتی گریه می کنی خوشگل می شی ها…چونت می لرزه”.

برای یک از آن 175 غواص مظلوم

به قول خالد حسینی آدما گاهی یه جا می مونن برا همیشه و من حس می کنم هنوز تو اتاق زیرزمین خونه مادر بزرگم موندم و هنوز دارم به دستاش که هنوز مردونه نشده نگاه می کنم.

می گم عمو همه ازت عصبانی هستند که می خوای دوباره بری جبهه. بلند می خنده “هیچی نمی شه عمو من مواظبم”، باور می کنم …خبر کربلا چهار می یاد…بابا می ره برا شناسایی جسد. می گن هیچی از اجساد نمونده اکثراً متلاشی شدند. بابا می گه تو پاش ترکش داشت پیداش می کنم. صدها جسد متلاشی و نیمه خورده شده رو می بینه. نیست…جلال، عمو دیگه، می گه می رم جهبه پیداش می کنم. چند هفته بعد بابا می ره یه تیک گوشت سوخته چسبیده به یه پلاک رو به جای جلالش تحویل می گیره….خداحافظی از مسعود ولی رو دلمون می مونه…و انتظار…

می گن صد و هفتاد و پنج نفر بودند، کربلا چهار…اگر بین اونا بوده باشه…دلم پاره پاره می شه….این غربت غریب هم بیشتر بهمم می ریزه…همکارم می پرسه چرا گریه می کنی؟ می گم بهش…با چشمهای آبی خالی خوشبختش نگام می کنه می گه نمی فهمم، خیلی ازم دوره…می رم کنار راین آبی خالی می گم “آخه چرا اینجا؟ چرا اینجوری؟” چشمامو می بندم، تو اتاق کم نور زیرزمین خونه مادربزرگ هستم انگار همیشه اونجا بودم…خم می شم دستهای هنوز مردونه نشدشو که داره عروسکمو می دوزه می بوسم…می گم خداحافظ عمو…می گه “وقتی گریه می کنی خوشگل می شی ها…چونت می لرزه”

مسعود شادکام،۱۶ساله از مشهد،یکی از اون ۱۷۵نفر