تاریخ انتشار خبر: ۲۰ , فروردین, ۱۳۹۳ | ۱۱:۱۵:۲۳
کد مطلب : 24270
خاطره آزادگان

جاسازی رادیو در لامپ مهتابی!

ما هیچ راهی برای مخفی کردن رادیو نداشتیم، چون همه ی جاهای مخفی کردن لو رفته بود. چه در مهتابی، چه در بالش و چه در قوطی تاید و غیره همه لو رفته بود. گفتیم توکل بر خدا، رادیو را به چهار تکه تقسیم کردیم و هر تکه ای را دست یک نفر دادیم.

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده رضا کاکا است:

در ابتدا تهیه ی رایو بسیار مشکل بود ولی از آنجا که نیاز شدیدی به رادیو داشتیم، سعی کردیم از هر راهی که شده یک رادیو تهیه کنیم. در اردوگاه رمادی اوایل از اسرا بیگاری زیادی می کشیدند. از بیرون اردوگاه کاه و خاک می آوردند با کامیون های بزرگ و بعد خشت درست می کردند. این کامیون ها حدوداً در روز پنج بار می آمدند و می رفتند. کارهای دیگر، بلوک زنی بود که سیمان و ماسه اش را از بیرون اردوگاه با همان کامیون ها می آوردند. از طرف دیگر در کف محوطه اردوگاه گودال بود و می بایست پر شود و بالا بیاید. اینها مجموعه کارهایی بود که اسرا می بایست انجام می دادند.

اکثر رانندگان کامیون ها مصری بودند و به رادیو بسیار علاقه داشتند، بطوریکه حتی علاوه بر رادیوی ماشین اکثر آنها یک رادیوی کوچک برای خود داشتند. وقتی بچه ها متوجه این قضیه شدند نقشه ی برداشتن چند تا از این رادیوها را ریختند. چون خالی کردن بارها حدوداً یک ساعتی طول می کشید و راننده سرش گرم تخلیه ی بار بود، لذا فرصت مناسب می شد تا یک نفر بتواند رادیویی از این ماشین ها بردارد. و این کار انجام شد.

در ابتدا مسئله زیاد جدی نبود. راننده ها فکر می کردند که رادیوشان را جایی گذاشته اند و یا می آمدند از سربازها می پرسیدند که تو رادیوی ما را برداشتی؟ و آنها می گفتند مگر تو داشتی؟

این مسئله ماند تا اینکه خبر به گوش نگهبان های اردوگاه رسید. افرادی مثل عبدالحمید خیلی دقیق بودند. او رفت به افسر توجیه سیاسی این مطلب را گوشزد کرد و از آن به بعد مسئله گم شدن رادیو ها از طرف عراقی ها پیگیری شد. تا عراقی ها متوجه شوند و مقرراتی برای ورود و خروج کامیون ها بگذارند، ما حدود ده تا رادیو در اردوگاه داشتیم و از آن به بعد کنترل می کردند که هر راننده ای رادیو داشت هم در اردوگاه تحویل می داد و بعد به داخل اردوگاه می آمد. بچه ها از آن بعد به فکر مخفی کردن رادیوها افتادند. اولین فکری که به ذهن بچه ها رسید این بود که قطعات رادیو را از هم جدا کنند و هر قطعه ای را جایی پنهان کنند. قطعات به درد نخور را هم دور می ریختند، مثل قاب و قطعات اضافی دیگر، و بلندگو و باتری و فیبر اصلی را هر کدام گوشه ای مخفی می کردند.

در ابتدا برادرانی که مسئول محافظت از این رادیوها بودند، قطعات آن را در لباس خود جا می دادند و این روش خوبی بود، منتها چون از یکی از برادرها هنگام بازدید بدنی قسمتی از رادیو را پیدا کرده بودند، بعد تصمیم بر این شد که یک راه جدید پیدا کنند. در هر آسایشگاه شش تا لامپ مهتابی بود که اینها دو تا دو تا کنار هم بودند. این مهتابی ها در قوطی خود یک جای خالی داشتند که بچه ها از این فضا استفاده می کردند. مهتابی را باز می کردند و رادیو را برمی داشتند. شخص مسئول خبر دادن، این رادیو را می برد و زیر پتو روشن می کرد و با قلم و کاغذ ناچیزی که بود، اخبار را روی کاغذ سیمان و یا سیگار می نوشت. فردای آن روز مطالب نوشته شده را به افراد مطمئن می دادند و اخبار کم کم منتشر می شد.

index

یک بار عراقی ها خیلی تلاش کردند تا رادیوی آسایشگاه ۱۸ را پیدا کنند. عراقی ها می دانستند که در آسایشگاه ۱۸ یک رادیو هست و قرار شد صبح زود بیایند و این آسایشگاه را بگردند.

ما هیچ راهی برای مخفی کردن رادیو نداشتیم، چون همه ی جاهای مخفی کردن لو رفته بود. چه در مهتابی، چه در بالش و چه در قوطی تاید و غیره همه لو رفته بود. گفتیم توکل بر خدا، رادیو را به چهار تکه تقسیم کردیم و هر تکه ای را دست یک نفر دادیم.

خلاصه عراقی ها آمدند و گفتند لباس هایتان را در بیاورید و با یک شورت و یک زیر پیراهن ما را از آسایشگاه ۱۸ بیرون کردند و بردند آسایشگاه روبرو. همه ی لباس های بچه ها را گشتند و جالب این بود که بچه ها با همان رادیوهای در دست شان رفتند بیرون و عراقی ها متوجه نشدند.

این رادیو تقریباً تا آخرین روزها حدود سه چهار سال کار کرد و ما فقط مشکل باتری داشتیم.

ابتدا این مشکل باتری از ترانس مهتابی دو تا سیم می گرفتیم و به باتری می زدیم البته چند تا باتری سوخت ولی چند تایی هم شارژ شد.

چند بار هم باتری ها را در آب جوش انداختیم ولی از بین رفت. و ما باز به دنبال راه دیگری می گشتیم. یکی از راهها این بود که باتری ها را موقع هواخوری در کنار سیم خاردارها طوری خاک می کردیم که اولاً معلوم نباشند و ثانیاً بتوانند آفتاب زیادی بخورند و شارژ شوند. یک بار ما این کار را انجام دادیم و بعد از سه چهار روز آمدیم، دیدیم باتری دیگر ظاهرش شبیه باتری نیست ولی همان را که به رادیو زدیم رادیو شروع کرد به کار کردن.

به هر حال ما به دنبال راه بهتر بودیم تا اینکه ترانس یکی از مهتابی ها را باز کردیم و مهتابی را سر جایش گذاشتیم تا معلوم نشود. بعد ترانس را طوری تنظیم کردیم که برق را به اندازه ی مصرف رادیو کم کند و موفق شدیم. دیگر از برق استفاده می کردیم و مشکل باتری نداشتیم. ما در این باره مشکل خاصی نداشتیم ولی از آنجا که همیشه عده ای خود فروخته و جاسوس وجود داشتند، به عراقی ها اطلاع دادند و عراقی ها هم آمدند و دیدند یکی از ترانس ها نیست. بچه ها را اذیت کردند و گفتند چرا ترانس را باز کردید. بچه ها هم در جواب گفتند ما سیم آن را لازم داشتیم، چون برای تسبیح درست کردن، احتیاج به سیم مسی زرد داریم. البته آنها این مطلب را باور نمی کردند ولی چاره ای نداشتند. و به این ترتیب ما ترانس را از دست دادیم ولی رادیو را همچنان داشتیم و نتوانستند آن را پیدا کنند. به هر حال مشکل باتری همچنان باقی ماند.

یک خاطره ی جالب هم در مورد همین رادیو دارم. در اردوگاه ما یک پزشکیار عراقی بود که بچه ها یک قیچی و رادیو از او برداشته بودند. عراقی ها او را مدتی به زندان برده بودند و ما نمی دانستیم قضیه از چه قرار است. بعد از یکی دو ماه او را به اردوگاه آوردند و به او گفته بودند باید بروی قیچی و رادیو را پیدا کنی و بیاوری، و گرنه خودت و زن و بچه ات را اعدام می کنیم. پزشکیار بیچاره آمده بود و به بچه ها التماس می کرد هرکسی اینها را برداشته بیاورد بدهد، به خدا من به عراقی ها هیچ چیز نمی گویم!

البته او نسبت به عراقی ها دیگر آدم خوبی بود و بچه ها که دیدند واقعاً در وضع بدی قرار گرفته است، با هم هماهنگی کردند و به او گفتند اگر در مطب بمانی چون شخصی که آن وسایل را برداشته می ترسد، نمی آید آنها را سر جایش بگذارد، ولی اگر نباشی او آنها را می گذارد سر جایش.

پزشکیار آمد بیرون و بعد از چند ساعتی دوباره به مطب رفت و دید هر دوی آنها سرجایشان هستند. او عمر دوباره ای گرفت و گفت اگر زنده بمانم و دوباره برگردم، تا جایی که بتوانم به شما کمک خواهم کرد، هر چند که او دیگر به اردوگاه ما نیامد زیرا به جبهه اعزام شده بود.

منبع: سایت جامع آزادگان