تاریخ انتشار خبر: ۱۹ , دی, ۱۳۹۳ | ۱۳:۲۴:۵۴
کد مطلب : 66021
پرونده ای در دادگاه خانواده؛

جدایی زوج خوشبخت به خاطر عشق به نامزد قبلی

پریناز چندماهی است که با خودش کلنجار می‌رود، نمی‌داند تصمیمی که گرفته درست است یا نه…

به نقل از جام جم، پریناز چندماهی است که با خودش کلنجار می‌رود، نمی‌داند تصمیمی که گرفته درست است یا نه. هنوز هم نمی‌داند چطور این موضوع را فاش کند. در دلش آشوبی برپاست که هر کس او را ببیند از چند فرسخی متوجه استیصال او می‌شود. چهره‌اش پریشان و ناراحت است.

 

گویا از تصمیمی که گرفته می ترسد. در راهروی دادگاه خانواده این پا و آن پا می کند و قدم می زند. تا این که پس از گذشت یک ساعت قاضی شعبه ۲۶۸ دادگاه خانواده تهران صدایش می کند تا جلسه رسیدگی به پرونده اش برگزار شود.

 

وارد شعبه می شود، روی نیمکت می نشیند و منتظر می ماند. قاضی عموزادی پرونده اش را بررسی می کند. قاضی چند لحظه بعد می‎پرسد: چرا درخواست طلاق دادی و همه حقوقت را هم بخشیدی؟

پریناز می‏گوید: آقای قاضی از گفتن این حرف ها خیلی می ترسم و حتی عذاب وجدان دارم، اما چه کنم. دیگر تحمل ندارم. می دانم که با گفتن حقیقت از چشم خیلی‏ها می‎افتم، ولی دیگر نمی‎توانم به این زندگی ادامه دهم و می خواهم راحت شوم.

 

زن جوان سکوت می کند و پس از چندلحظه می گوید: آقای قاضی من همسرم را دوست ندارم و عاشق مرد دیگری هستم و خیلی وقت است که عشق او در قلبم است و هیچ‏وقت عاشق سامان نبودم. سامان پسر یکی از دوستان پدرم بود.

 

وقتی با او آشنا شدم، آن زمان عاشق پسری به نام علی بودم. با علی در دانشگاه آشنا شدم و پس از گذشت مدتی به هم علاقه‏ مند شدیم. آن زمان ۲۰ سال داشتم و در کرمان درس می خواندم. علی هم بیست و پنج ساله بود و هم دانشگاهی بودیم.

 

وقتی من و علی با هم آشنا شدیم، تصمیم به ازدواج گرفتیم. علی گفت هر وقت درست تمام شد و به تهران برگشتی به خواستگاری ات می‏آیم و با هم ازدواج می کنیم. من عاشق علی بودم. آنقدر خوشحال بودم که حاضر بودم بمیرم، اما علی را از دست ندهم. همه چیز داشت عالی پیش می‎رفت تا این که درسم تمام شد و به تهران رفتم. قرار بود علی به خواستگاری ام بیاید. ما همه برنامه ریزی هایمان را هم کردیم و برای آینده مان کلی نقشه کشیدیم. علی به خواستگاری ام آمد و نامزد شدیم، ولی از همان روز خواستگاری مادر و خواهر علی از من و خانواده‏ ام خوششان نیامد.

 

آنها ما را خیلی اذیت کردند و در نهایت اجازه ندادند من و علی سر خانه و زندگی مان برویم. از آن زمان به بعد علی هر کاری کرد نتوانست خانواده اش را به این ازدواج راضی کند. خانواده علی با ما قهر کردند و چند ماه بعد هم علی گفت که دیگر نمی تواند با خانواده اش بجنگد. او نامزدی مان را به هم زد و ارتباطمان را به کل قطع کرد.

 

من افسردگی گرفتم و حتی می خواستم خودکشی کنم. از شدت ناراحتی و افسردگی نمی دانستم باید چه کار کنم تا این که در همان دوران پدرم به من گفت که پسر یکی از دوستانش به من علاقه ‏مند شده و می خواهد با من ازدواج کند. با خودم گفتم این بهترین راه حل برای فراموش کردن علی است. گفتم با سامان که پسر خوبی بود و خانواده خوبی هم داشت ازدواج کرده و همه چیز را فراموش می کنم.

 

به پدرم گفتم که اجازه دهد خانواده سامان به خواستگاری بیایند. وقتی با سامان صحبت کردم فهمیدم او پسر خوب و با اخلاقی است و کم کم از او خوشم آمد، اما هیچ وقت عاشقش نشدم. با وجود این که عاشق سامان نبودم با خودم گفتم عشق بعد از ازدواج به وجود می آید و کم‎کم عاشق سامان می‎شوم، اما این طور نشد.

 

اشک از چشمان پریناز جاری می شود و ادامه می دهد: آقای قاضی باور کنید در این مدت تمام سعی ام را کردم که بتوانم ذره ای سامان را دوست داشته باشم. سامان مرد خوبی است و از اول ازدواج مان همیشه سعی کرده بهترین زندگی را برایم فراهم کند. او هیچ مشکلی ندارد و من از همان روز اول تا الان که سه‎سال از ازدواجمان می گذرد نتوانستم هیچ ایرادی از او بگیرم. ولی خب چه کار کنم، نمی توانم در کنار مردی زندگی کنم که هیچ علاقه‎ای به او ندارم.

 

من هنوز هم دارم به علی فکر می کنم. شب و روز اشک می ریزم و نتوانسته ام خاطرات علی را فراموش کنم. من هیچ وقت زندگی بدون عشق را دوست نداشتم و از این به بعد هم نمی توانم به این زندگی بدون عشق ادامه دهم. باور کنید خیلی سعی کردم و کلی با خودم کلنجار رفتم. دوست نداشتم جواب خوبی ها و محبت های سامان را این گونه بدهم، ولی نمی توانم به این زندگی سرد و بی روح ادامه دهم.

 

من با این کارم به سامان هم ظلم می کنم. او هم در کنار من آن خوشبختی را که لایقش است از دست می دهد و من نمی توانم این موضوع تحمل کنم. بهتر است من و سامان هرچه زودتر از هم جدا شویم. وقتی می خواستم به دادگاه بیایم خیلی از خودم شرمنده بودم. نمی دانم وقتی سامان بفهمد که درخواست طلاق داده ام چه برخوردی با من می کند. حتی از پدر و مادرم و پدر و مادر سامان هم خجالت می کشم. در این سال ها آنها تصور می کردند که ما با هم خیلی خوشبختیم و هیچ مشکل و اختلافی نداریم، اما من می خواهم جدا شوم.

 

وقتی حرف های زن به پایان می رسد، قاضی عموزادی سعی می کند که او را از طلاق منصرف کند. اما وقتی اصرار زن را می‎بیند، شوهر وی را به دادگاه احضار می کند تا صحبت های او را هم بشنود.

 

نگاه کارشناس

ازدواج بدون عشق

اصغر کیهان نیا، روان شناس: درست است که ازدواج باید از روی عقل و منطق باشد و خیلی از جوان ها نباید فقط از روی احساس تصمیم گیری کنند، ولی ازدواج خالی از عشق هم ممکن است عواقب و مشکلات و اختلافات زیادی همراه داشته باشد. اینطور ازدواج ها به روابط خام و مکانیکی و تکرار روزها و شب های خسته کننده و زندگی مشترک به تکرار دلخوری ها و دلمردگی ها تبدیل می شود. زندگی مشترک بدون عشق در واقع تحمل ناپذیر است.

 

در این صورت، یکنواختی آن و تلاش بیهوده برای سرپا نگهداشتن آن آزاردهنده است. آن گاه زن و شوهر با خود می گویند آیا ما برای رهایی از اضطراب و ترس ازدواج کرده ایم. پس پر از ترس و وحشت می شوند. این نوع ازدواج نه تنها این اضطراب و ترس را از بین نمی برد، بلکه افزایش هم می دهد. این ازدواج نه تنها احساس ایمنی به زوج نمی دهد، بلکه همان اندک احساس ایمنی آنها را نابود هم می کند. بهانه هایی که برای تداوم ازدواج می آورند عذاب آور است.

 

وی ادامه می دهد: به نظر من چه زن و چه مرد باید پیش از ازدواج هم عقل و منطق را در نظر بگیرند و هم احساس و عواطف خود را بسنجند. ازدواج بدون عشق و گاهی از روی لجبازی دوام نمی آورد و اگر هم دوام بیاورد با مشکلات جدی و زیادی روبه رو خواهد بود.

 

زوج کم کم از هم دور می شوند و در یک خانه با هم مانند یک غریبه زندگی کرده و هیچ عشق و علاقه ای را تجربه نخواهند کرد. آنها به خودشان هم آسیب جدی روحی و روانی وارد می کنند و همین باعث می شود که این زندگی از هم بپاشد. زوج های جوان قبل از ازدواج باید هدف های خود را برای زندگی مشترک مشخص کنند و بر اساس آن پای در زندگی مشترک بگذارند. زندگی بدون عشق و برنامه پوچ می شود و زود دو طرف را خسته می کند.