تاریخ انتشار خبر: ۲۸ , بهمن, ۱۳۹۳ | ۰۹:۱۰:۴۷
کد مطلب : 74190

حکایت یک شیرزن و ۱۷ شهید +عکس

آن روزی که خبر شهادت احمد را برای‎مان آوردند، حاجی پیراهن سفید و تمیزش را پوشید و گفت: «دامادم را آورده‎اند.»

به نقل از فارس، کمتر کسی در شهرستان فریدونکنار پیدا می‎شود که خانواده شهیدان امیری را نشناسد، این خانواده سلحشور و انقلابی که دو فرزند خود را به پیشگاه حضرت حق تقدیم کرد، در سال ۱۳۸۲ سه‎گل دیگر از این بوستان با نسیم شهادت، عطرافشانی کردند.

شهید حاج‎رضا آستانی امیری «پدر بزرگوار شهیدان احمد و شعبان‎علی» و دو نوه دختری‌اش «شهیدان احمد و حسین خدادادی» در روز عاشورا بر اثر بمب‌گذاری در کربلا به خیل شهدا پیوستند و در کنار حوض معطر کوثر سکنی گزیدند که در ادامه گفت‌وگو با خانم فاطمه قربان‎نتاج مادر شهیدان آستانی امیری، تقدیم به مخاطبان می‌شود.

– حاج‎خانم! پسوند فامیلی‎ همسرتان امیری است، احتمالاً باید برگرفته‎شده از نام روستای‎تان باشد.

نه! مربوط به شهرمان است، البته آن وقت‎ها که خانواده ما به فریدونکنار می‎آمدند، امیرکلا روستای بزرگی بود که وصل به شهر بابل بود ولی الان شهر شده است، پسوند امیری فامیلی‎مان برگرفته از شهر امیرکلا است، اجدادمان امیرکلایی بودند ولی خودمان فریدونکناری هستیم.

– امیرکلا و فریدونکنار وجه تشابه زیادی دارند، مثلاً دو خانواده یزدان‎خواه و نجاریان که بیشترین شهید را در استان دارا هستند، در این دو شهر سکونت دارند.‏

بله! خانواده شهیدان یزدان خواه پنج شهید تقدیم انقلاب کردند، خانواده شهیدان نجاریان، امیرکلایی هستند، البته در امیرکلا خانواده شهیدان داداشی هم هستند که سه شهید داده‌اند، مادر شهیدان داداشی دخترخاله پدر شهیدان امین‎تبار فریدونکنار است.

جالب است بدانید، ما هم با خانواده شهیدان امین‎تبار نسبت داریم، آنها هم سه شهید داده‌اند، البته من نمی‌دانستم شهیدان داداشی امیرکلا با شهیدان امین‌تبار نسبت دارند، شهیدان داداشی دو شهید دیگر هم دادند، دایی این خانواده و یکی از نوه‎های دختری این خانواده هم به شهادت رسیدند.

– راستی حاج‌خانم! شما در فامیل باز هم شهید دارید؟

بله! شهید مصطفی صباغی خواهرزاده حاج‎آقا هم شهید شدند، دو تا از فرزندان خواهرزاده‎های حاج‏آقا به نام‏های شهید حبیب آذری که در کربلای ۵ به شهادت رسید و همچنین شهید حمید اسفندیاری که احتمالاً در کربلای ۴ بود که شهید شد، شوهر یکی از خواهرزاده‎های حاج‌آقا هم شهید شدند، شهید رجب‌علی ترمشی که اهل روستای ازباران فریدونکنار هستند.

– گفتید ازباران، یکی از محدود روستاهای استان مازندران است که بیش از ۴۰ شهید دارد.

بله! تعداد دقیق‌شان را نمی‌دانم ولی یک روستای مذهبی و انقلابی است، جوانان زیادی در دوران دفاع مقدس از آن روستا به جبهه رفتند، شهید و جانباز هم زیاد دارند.

– با حاج‌آقا چطور آشنا شدید و چه سالی با هم ازدواج کردید؟

ما همسایه بودیم، بهتر است بگوییم با هم بزرگ شدیم، سال ۱۳۳۸ با هم ازدواج کردیم، آن‎وقت من ۱۹ ساله بودم.

– حاج‎خانم! شهید حاج‎رضا آستانی امیری در سال ۱۳۳۸ چه ویژگی رفتاری داشت که با او ازدواج کردید؟

حاج‎آقا آن وقت ۲۵ ساله بود، البته آن وقت‎ها جوان‎های مومن زیادی بودند ولی حاج آقا هم مومن بود و هم مودب، زحمت‎کش و خوش‎برخورد بود، این ویژگی الان هم ملاک و معیارهایی خوبی برای یک انتخاب صحیح است، همان‎طور که گفتم ما همسایه بودیم، این ویژگی را کسی برایم نگفته بود، بلکه خودم در او دیده بودم، در کل مورد پسندم بود.

– بعد از ۲۵ سال که شعبان‎علی را آوردند، دوست نداشتید حاج‎آقا هم بود؟‏

حاج‎آقا بود؟! مگر حاج‎آقا الان کجاست؟ حاج‎آقا پنج سال پیش رفت پیش دو پسر شهیدش، آن‎وقت که شعبان‎علی شهید شده بود، باید می‎بودید تا روحیه حاج‎آقا را ببینید، اگر بگویم او آنچه را که حضرت ابراهیم (ع) درباره فرزندش حضرت اسماعیل (ع) انجام داد، تبعیت کرد، غلو نکرده‎ام، یادم می‎آید قبل از این که احمد به شهادت برسد، خواب دیدم از سوی فردی مقداری طلا و جواهر به من هدیه داده شد، خواب را برای حاجی تعریف کردم، نمی‎دانم بر چه اساسی حاج‎آقا این تعبیر را کرد که احمد شهید می‎شود، آن‎وقت احمد در جبهه بود، آن‎قدر راحت این جمله را بر زبان جاری ساخت، انگار که احمد می‎خواست داماد شود و او خبر دامادی‎اش را به من می‎داد و آن روزی که خبر شهادت احمد را برای‎مان آوردند، حاجی پیراهن سفید و تمیزش را پوشید و گفت: «دامادم را آورده‎اند.»

– نظرش در رابطه با جنگ چه بود؟

یک مرتبه به همراه سردار شهید حاج حسین بصیر به جبهه رفت، البته دوست داشت مادام باشد ولی چون دو پسرم شهید شدند و آقانقی هم که ۱۶ سالش تمام نشده بود، پایش به جبهه باز شد و ما هم مرد دیگری در منزل نداشتیم که کارها را پیش ببرد، بیشتر اطرافیان مانع رفتن او بودند، برادرشوهرم که دخترم فاطمه فرزند خوانده آنهاست، همیشه در جبهه بود، من کمی مانع رفتن بچه‎ها می‎شدم ولی از ته دل ناراضی نبودم، در کل مردان ما از رفتن به جبهه شانه خالی نمی‎کردند.‏

‏در ادامه گفت‌وگو با خانم فاطمه آستانی امیری، خواهر شهیدان آستانی امیری و مادر شهیدان احمد و حسین خدادادی‏ را می‎خوانید.

– شما! فرزند خوانده عموی‎تان هستید؟

بله، از آنجا که عمویم فرزند نداشت، مرا به فرزندی گرفت، آن‎وقت من شیرخوار بودم که پدر و مادرم مرا به عمویم دادند.

– از برادران شهیدتان چه خاطره‎ای دارید؟

آنچه از آنها در ذهن من مانده فقط و فقط محبتی بود که به من می‎کردند، از آنجا که من در منزل عمویم بودم، کم‌تر از آنها خاطره دارم ولی چون از آنها دور بودم، وقتی مرا می‎دیدند برخوردشان با من خیلی با محبت و مهربانانه بود، در کل احمد خیلی صبور، باوقار و متین بود، شعبان‎علی بامحبت، شلوغ و شوخ‎طبع بود.

– حالا که طرف گفت‎وگوی ما شما شدید، از روز عاشورای سال ۸۲ بگویید، آن روزی که پدر و دو فرزندتان به شهادت رسیدند.

من به اتفاق همسر و فرزندانم، همچنین مادر و پدرم به زیارت کربلا رفته بودیم که درست روز عاشورا بر اثر انفجار مهیبی که توسط ایادی آمریکا به وقوع پیوست، دو پسرم و همچنین حاج‎آقا به شهادت رسیدند، جنازه‎های پسر بزرگم و حاج‎آقا را به ایران آوردیم، اما پسر پنج‎ساله‎ام، طاهاحسین را همان‌جا دفن کردیم، در کل احساسم بر این است که این سه نفر، روح طاهرشان قرار ماندن در روی زمین را نداشت، پدرم به تمام مشتریان مغازه‎اش که به نوعی با او رفاقت داشتند، می‎گفت: «انشاءالله در کربلا، بمیرید.» جالب این که دوستانش هم به او می‎گفتند: «شما هم همین‌طور.» وقتی حاجی در کربلا شهید شدند، همه دوستان از تکه‎کلامش که به منصه ظهور رسید، متعجب شدند.

– از پسران‎تان بگویید.

هر دوی‎شان وقتی شنیدند اسم آنها را هم برای کربلا نوشته‎ایم، خیلی ذوق کردند، پسر کوچکم، طاهاحسین، آن‎قدر برای رفتن بی‎قراری می‎کرد که همه ما را متعجب کرده بود، انگار فهمش از این زیارت بیشتر از ما بود، خلاصه، پیکر سوخته و پاره‎پاره‎اش را در همانجا دفن کردیم.

‏در ادامه گفت‌وگو با آقای نقی آستانی امیری، برادر شهیدان احمد و حسین خدادادی‏ را می‎خوانید.

– آقای آستانی امیری! شما که خودتان رزمنده بودید، چه خاطره‎ای از برادران شهیدتان دارید.

آن‎وقت که آنها شهید می‎شدند، من کوچک بودم، چیزی به‎یاد ندارم.

– شما داشتید به جبهه می‎رفتید، حاج‎آقا و حاج‎خانم ممانعت نکردند.

من سال ۶۵، برای نخستین بار بود که به جبهه می‎رفتم، ۱۶ سال بیشتر نداشتم، خب یک نوجوان ۱۶ ساله می‌خواهد از این‎طرف ایران به آن‎طرف ایران برود، از شمال به جنوب، از طرفی جنگ هم هست، قبلاً دو فرزند خانواده به شهادت رسیدند، این طبیعی است که خانواده نگران باشند، ولی همیشه رضایت‌شان را داشتم، چون دوست نداشتم پدر و مادرم از من ناراحت باشند.

– در چند عملیات شرکت داشتید؟

طی مدت دو سالی که بودم، در چهار عملیات شرکت کردم، عملیات کربلای ۴، کربلای ۱۰، والفجر ۱۰ و عملیات بیت‎المقدس ۷.

– وقتی استخوان‎های معطر برادرتان شعبان‎علی را دیدید، چه به ذهن‎تان رسید؟

به‎یاد دوران جنگ افتادم، به‎یاد صمیمیت‎ها، جان‌فشانی‎ها، ایثارها و به‎یاد آدم‎های بی‎توقعی افتادم که به جز رضای خدا، به هیچ چیزی فکر نمی‏کردند، به‎یاد پدری حاج‎حسین بصیر افتادم، که واقعاً پدر همه ما رزمنده‎ها بود، ای‎کاش بعد جنگ یک نفر پیدا می‎شد تا علم پدری او را بلند کند، نه این‎که نباشد ولی حاج‎حسین چیز دیگری بود، یادم می‎آید وقتی او وارد گردان می‎شد به احترام او هرگونه شوخی کردن و شلوغ کردن قطع می‎شد، نه این که از او بترسیم، نه! بلکه باورمان بود که نباید پیش این مرد الهی، کارهای سبک انجام دهیم، به سبکی پیکر شعبان‎علی حسودیم شد، چقدر این روزها ما سنگین شده‎ایم.

 

انتهای پیام/ف

کلید واژه