تاریخ انتشار خبر: ۵ , اردیبهشت, ۱۳۹۴ | ۱۲:۰۸:۳۵
کد مطلب : 82735
ماجراهای یک شغل عجیب؛

“دادزن” هایی که نان صدایشان را می خورند / فریاد های بی عدالتی که حنجره میخشکاند

واقعیت این است که اقدامات انجام شده در سال های اخیر برای کاهش نرخ بیکاری و اشتغال فارغ التحصیلان دانشگاهی اثر گذاری لازم را برای رفع این دغدغه نداشته است, و این روزها شاهد بیکاری پنهان و میل به سمت اشتغال کاذب در بین جوانان هستیم که این موضوع برای فارغ التحصیلان یک جامعه، پیامدهای نامطلوبی دارد.

به نقل از ائل پرس؛ شما که این گزارش را مطالعه می کنید غریبه نیستید، پس بگذارید از همین ابتدا راحت مطلب را بیان کنیم. این روزها همه مردم از پیر و جوان گرفته تا مرد و زن به دنبال کارند ، بعضی ها هنوز کار پیدا نکرده اند. بعضی ها در جستجوی شغل دوم هستند.

واقعیت این است که اقدامات انجام شده در سال های اخیر برای کاهش نرخ بیکاری و اشتغال فارغ التحصیلان دانشگاهی اثر گذاری لازم را برای رفع این دغدغه نداشته است, و این روزها شاهد بیکاری پنهان و میل به سمت اشتغال کاذب در بین جوانان هستیم که این موضوع برای فارغ التحصیلان یک جامعه، پیامدهای نامطلوبی دارد.

به سراغ شغلی خاص رفته ایم، شغلی که نام دادزنی به خود گرفته است. شاید وقتی اولین بار این اسم را شنیدید با خود بگوید «دادزن» دیگر چه شغلی است؟آیا کسی هم به سراغ این شغل میرود؟

اسم شغل را به دلیل این که تمام روز باید برای صاحبان مغازه ها حنجره پاره کند و مشتری جلب کند تا در نهایت ۱۵ الی ۲۰ هزار تومان دستمزد روزانه اش را بگیرد«دادزن» گذاشته اند.

از ریسک های شغلیش همین کافی است که اگر کمی آرام تر داد از حنجره خارج کنند یا به هر دلیلی مشتری کم باشد کسی که فردا بیکار از خواب برمی خیزد اوست،  بیمه هم که ندارند.

با آمدن فصل بهار و تردد بیش از پیش مردم در فروشگاه ها سری به خیابان تربیت زدیم،در  نگاه اول نه فروشگاه و نه دست فروشان  و نه زرق و برق ویترین ها بود که جلب توجه میکرد ،این صدای داد زن هایی که برای بازدیداز فروشگاه داد و بیداد راه انداخته بودند و هر کدام برای رقابت با داد زن فروشگاه دیگر صدایش را بیشتر می کرد. توجه را جلب می کرد.

نان حنجره هایمان را میخوریم

پسر تقریبا ۲۴ ساله با ظاهری کاملا مرتب جلوی یکی از فروشگاها با صدای بلند به دیدن فروشگاه پوشاک طبقه دوم دعوت میکرد تصمیم گرفتم چند سوال از او بپرسم.

با قول اینکه نه عکسش را بگیرم و نه اسمش را بگویم قبول کرد کمی از شغلش بگوید:الان ۴ سال است برای فروشگاه ها و میدان ها کار میکنم ، البته کار هم که چه عرض کنم داد میزنم.

از بی امنیت بودن شغلش میپرسم میگوید:نه بیمه داریم نه حقوق کافی و ثابت، کار ما نه شغل حساب میشود نه بیکاری، ما نان حنجره هایمان را میخوریم.

بی توجه به ادامه سوالاتم دوباره صدایش را بلند میکند “مانتو اسپورت، مانتو مجلسی،بارانی، برای دیدن به طبقه بالا مراجعه کنید”

تازگی ها حنجره ام درد میکند، پاهایم هم از بس از صبح تا شب سر پا ایستم درد شب وقت خواب زق زق میکند ولی باید ایستاد و کار کرد.

داد زنی هنر است

کمی پاینتر پسر بچه ای که تمام بساطش در یک مقوای نایلون کشیده خلاصه میشد،وقتی دید با هم صنفش که گویا اسمش حسن بود مصاحبه میکنم ،وقت نزدیک شدم گفت: برو با همان حسن حرف بزن،بیای اینجا اوستام دعوا میکنه.

چهره ای حسود مانند عصبی به خود گرفته بود،گفتم گلویت دردنمی کند اینهمه داد میزنی، گفت: مجبودم کار کنم، با این سن و بی تجربگی نه کسی به من کار میدهد و نه تخصصی دارم، البته این هم برای خودش هنری است.برای گلودرد هم درمان پیدا کرده ام، آب داغ…

حرفهایش جالب بود، واقعا هنر بود که در طول روز حداقل شش ساعت به خاطر ۱۴ هزار  تومان داد بزنی تا به قول آقا حسن نان را از حنجره بیرون بیاوری.

خانمی با فاصله کمی از من در حال عبور از خیابان بود گفت: هنر تو کر کردن گوشهای مردم است، از اینکه به بازار می آیم پشیمان میشویم و غر غر کنان زیر لب به راه خود ادامه داد .

پیش اوستای پسرک داد زن میروم، مغازه ای ته کوچه؛ با ابرو های در هم کشیده از معرفی خودم به استقبالم آمد پرسیدم  چرا درآمد کمی برای این افراد در نظر می گیرید، گفت: به نسبت کار و جنس فعالیت به نظرم حقوق در نظر گرفته شده مناسب باشد. ولی می دانم با این درآمدها نمی توان چرخ زندگی را چرخاند. هم اکنون افرادی هستند که به عنوان دادزن فعالیت می کنند و حتی متاهل هستند و بچه دارند. این افراد مشکل زیادی دارند، اما دست ما زیاد باز نیست تا بتوانیم به آنها پول بیشتری بپردازیم.

خواستم نرخ دقیق حقوقشان را بپرسم،ابرو در هم کشید وگفت: اینها قرار داد های یک ماهه یا فصلی دارند، از چهره اش مشخص بود اگر سوال دیگری بپرسم، هوا از این هم پس تر میشود…

نظر مرد جوانی که در حال خرید بود را در خصوص داد زن ها پرسیدم گفت:اینها بر حسب نیاز آمده اند اما مغازه دارانی که اینها را استخدام کرده اند باید داند کسی که گوش دارد برای شنیدن ،یقینا چشمی هم برای دیدن اجناس دارند پس نیاز نیست کسی را استخدام کند که الودگی صوتی ایجاد کند.

صدای خس خس سینه ام را تحمل میکنم برای یک لقمه نان حلال

در آخر های پیاده گذر تربیت پسری با صدای رسا و بدون لحظه ای قطع کردن حرفش مردم را به دیدم مانتو های مجلسی زیر قیمت، پوشاک زنان و … به طبقه پایین مغازه دعوت میکرد سر صحبت را بازکردم.

میگوید، این کار در آمد کمی دارد و این پول صدایم  را به گوش خرج و مخارج زندگی نمی رساند. مشکلمان این است که تخصص خاصی نداریم  من به شخصه  هر چه به این در و آن در زده کاری بهتر از دادزنی پیدا نکردم.

می گوید: این هم مثل همه شغل ها شغل است، من۴ سال است داد میزنم  اما نگاه سنگین مردم بعضی مواقع خیلی اذیت می کند ولی چه می شود کرد، باید نان درآورد.

از هدفش و کارایی داد زنی میگوید:این روزها مردم آنقدر حواسشان پرت است که یادشان میرود قرار بود چه بخرند، وقتی هم ما با صدای بلند داد میزنم ،کسی یادش می افتد و آید نگاه میکند.

از مکفی بودن حقوق و بیمه اش میپرسم، بی توجه به حرفم با صدای بلند شروع به داد زدن و یا همان دعوت به دیدن مغازه میکند.

راهم را پیش میگیرم که بروم از پشت صدا میزند،همشیره اگر میخواهی بنویسی ،بنویس من به خاطر پول درسم را رها کردم،بنویس کارکردن عیب نیست بنویس صدای خس خس سینه ام را تحمل میکنم برای یک لقمه نان حلال.

با خانومی که در حال پرسیدن ادرس مغازه از دادزن بود هم مسیر شدم تا نظرش را درباره شغل داد زنی بدانم؛گفت: دراین است که هر کسی نمی تواند دوام بیاورد و کسانی که این شغل را انتخاب کردند، واقعا دارای مشکل هستند وگرنه چه کسی هم می تواند نگاه های دیگران را تحمل کند، هم درآمد کم داشته باشد و هم از طرف صاحبکاران حمایت چندانی نشود.

در فکر اینکه چه شغل هایی پیدا میشود شاید فقط چیزی که از این همه فریاد نصیب آنها می شود نگاه سنگین مردمی باشد که هر روز از کنارشان عبور کرده و فقط زمانی که برای آنها صرف می کنند، نگاهی سرسری باشد.

ادامه راهم را گرفتم به طرف بازار قدیمی تره بار(کره نی خانه) خودمان، از چند متر مانده صدای میوه و سبزی تازه به گوش میرسید.

بعضی ها با شعر میخواندند و طوری قافیه میچیدند که ندیده میخواستم کل بار میوه اش را بخرم.صدایش در فضای بازار می پیچد، اما انگار از ساز زندگیش  چندان صدای دلنشینی بلند نمی شود اما با فریادهای دقیقه به دقیقه «سبزی تازه، سیر تازه و میوه های درجه یک مجلسی » به افکار خود احاطه میکند.

میگوید: از صبح ساعت ۹ می آیم تا هشت شب،هر روز هم این جملات را تکرار میکنم،میگویم چرا اینجا کار میکنی ،میگوید: صنعتی ندارم، اوایل فکر میکردم اگر درس خوانده بودم شاید بهتر از این بود شرایطم به خاطر همین این کار را رها کردم و به دنبال کار های دیگر رفتم همه یا مدرک میخواستند یا سابقه کار و یا پارتی .

هیچکدام را نداشتم دوباره امدم اما با دیدن اینهمه لیسانس و فوق لیسانس بیکار خدا را شکر میکنم حداقل نان صدایم را میخورم .

هم صنفش که کمی پاینتر از خودش داشت مشتری جذب میکرد را نشان داد و گفت: داد زن باید خلاقیت داشته باشد ، همیشه با یک تن صدا هم برای مردم هم برای خودمان خسته کننده میشود،جلال هیچوقت حرف تکراری نمیگوید مشتری هایش هم زیاد است.

ما ضامن بیکاری مردم نیستیم

پیش صاحب کار جلال رفتم، اولین سوالم بیمه و حقوقم بود،خنده ای با کنایه سر دادو گفت: میخواهی وام مسکن هم برایشان بدهم؟بیست کیلو سبزی فروختن حقوق ثابت و بیمه نمیخواهد،ما ضامن بیکاری مردم نیستیم.

پیرمردی که در حال خرید بودو شنونده حرف های ما، رو به سبزی فروش کرد و گفت: اگرخودت هم جای این(جلال) بودی باز هم این حرف را میگفتی؟بعد پول خریدش را حساب کرد و زیر لب زمزمه کنان از ما دور شد و من نیز پشت سر او…

نفس کشیدن هم هزینه دارد

وقت مطرح کردن این موضوغ برای گزارش ، فکر نمیکردم در عین جالب بودن شغل سختی هایی هم دارد ولی باید کار کرد.

فکر صاحب کار های بی معرفت و سهل انگار از یک سوو فکر بیکاری و درماندگی کسانی که این شغل را انتخاب کردن از سوی دیگرو فکری عظیم تر دیدگاه بد مردم که به این شغل دارند عذاب آور بود؛ به قول یکی از افراد که می گفت:نفس کشیدن هم هزینه دارد و برای پرداخت این هزینه، به دست آوردن درآمدی اندک اما مشروع و حلال نیازمند شغلی است، هر چند سخت و دشوار و کاذب باشد. با آنکه دادزنی حرفه ای سخت و دشوار است اما وقتی به این حرفه علاقه مند باشی دشواری هایش آزاردهنده نخواهد بود.

واقعیتی که باید همه بدانند این است که دادزنی شغلی نیست نه امنیت مالی روانی، پایگاه اجتماعی و اقتصادی دارند و نه تامین آینده.

نبود شغل و نیاز به تامین مالی این اجبار را به اختیار تبدیل میکند تا کسانی که توانایی عرض اندام در پایگاه های دولتی و شغل های دیگر را ندارند پا به این عرصه سخت  دادزنی که با خراش بر حنجره نان شبشان را در می آورند بگذارند.

هیچ کدام از این ها نمیخواستند داد زن مغازه هایی شوند که عصر وقت رفتن چندگازی کف دستشان بگذارند و نگران از فردای،که روز کاریشان است یا نه.

هیچ یک از این جوانان ایرانی یکشبه داد زن نشده اند و این  فریاد بی عدالتی است که از حنجره های آسیب دیده آنها می تراود که آنها را تبدیل به تبلیغات زنده مغازه ها کرده اند.

به امید روزی که دولت برای رفع بحران بیکاری و ایجاد فضای اشتغال اقدامات عملی تری انجام دهد که یقینا  جوان ایرانی شایسته«داد زدن» نیست.

کلید واژه