تاریخ انتشار خبر: ۲۹ , تیر, ۱۳۹۳ | ۱۷:۳۷:۴۲
کد مطلب : 36212
بیست و یکمین قسمت ماه عسل/

داستان تکان دهنده در عمق چاه +عکس

معجزه و عنایت طفل شش‌ ماهه در دل چاه،‌نور ایمان و زندگی بخشید.

به گزارش صبحانه، شب گذشته در بیست و یکمین روز از ماه مبارک رمضان، ویژه برنامه “ماه عسل” در شب‌های قدر دریچه دیگری از قصه‌های خود را به روی مخاطبان گشود.

علیخانی پس از سلام به روی ماه هموطنان گرانقدر و دوست داشتنی خود و همچنین ضمن عرض تسلیت ایام شهادت امیرالمومنین(ع) به مخاطبان “ماه عسل” گفت:‌ برای امروز خیلی تلاش کردیم و احساس می‌کنم روز متفاوتی برای ماه عسل ۹۳ خواهد بود.  چرا که نقل قصه‌ای بسیار متفاوت و غیر قابل تصور را خواهیم داشت.

پس از پخش تیتراژ با صدای مهدی یراحی، علیخانی در خصوص معرفی قصه‌ی امروز برنامه ماه عسل گفت: شاید خیلی از افراد از این گونه قصه‌ها به عنوان افسانه یاد کنند، ولی وجود دارد.

مهمان برنامه که یک خانم بود اینگونه به شرح قصه‌ی افسانه‌ای و پر ماجرای خود پرداخت: متولد تهران هستم و پدر و مادرم فرهنگی هستند، بعد از مدتی پدرم تصمیم گرفت برای زندگی به سمنان برویم. بنابراین حدود ۱۸ سال است که در سمنان زندگی می‌کنیم.

من فرزند اول خانواده هستم و یک خواهر و برادر کوچکتر از خودم دارم. به دلیل علاقه خانواده به دختر، به من خیلی علاقه‌مند بودند و من برای خانواده خیلی خاص بودم، بنابراین پس از قبولی در دانشگاه تبریز به دلیل وابستگی به خانواده دانشگاه نرفتم و در سن ۲۰ سالگی ازدواج کردم و پس از ازدواج به درسم ادامه دادم و الان ترم آخر مهندسی IT هستم. با همسرم در سمنان آشنا شدم و با یک عشق کاملا رویایی ازدواج کردیم. خانواده همسرم هم فرهنگی بودند و هم اکنون دارای ۲ فرزند دختر هستم.

وی در ادامه گفت: سال ۱۳۸۵ به دلیل محرومیت استان سمنان به شوهرم پیشنهاد تاسیس یک شهربازی را دادم، پس از طرح آن شهرداری اولین شهربازی اختصاصی کودک را ساختیم ولی چون درآمد حاصل از آن با هزینه‌هایمان یکی بود، مجبور به اخذ وام شدیم، به همین جهت به دلیل گرفتن وام، بدهکار شدیم.

عشق من به همسرم غیر عادی بود و گواه عشق خاص من به همسرم، خود او و مادرش است. همسرم هم من را دوست داشت ولی عشق من به او خاص بود.

علیخانی برای شرح اصل قصه‌ی مهمان از او پرسید چرا به فکر گنج افتادید؟ مهمان اینگونه بیان کرد: کارگر ما که حدود ۲ سال نزدمان کار می‌کرد، به همسرم گفت گنجی در این منطقه است که من به دلیل ناتوانی مالی قادر به پیدا کردن آن نیستم ولی اگر شما به من کمک کنید، ۲ میلیارد سهم شما خواهد شد.

من از ابتدا خبری از این پیشنهاد نداشتم و در ادامه کار متوجه شدم، و پس از اطلاع همچنان مایل نبودم و مخالفت می‌کردم ولی ته دلم علاقه‌مند به رسیدن به چنین پولی بودم. حدود ۸ ماه گذشت ولی هیچ گنجی پیدا نشد تا اینکه آن فرد ادعای پیدا کردن آن گنج را کرد و دلیل پنهان کاری خود را هم متوجه نشدن کسی از این مسئله عنوان کرد و اینکه قصد دارد سهم ما را بدهد.

یک شرایط و زمانی را برای دادن سهم ما تعیین کرد. او ۳ شرط گذاشت، اول اینکه حتما من با همسرم باشم، دوم اینکه با موتور برویم و سوم اینکه کسی از این ماجرا اطلاع پیدا نکند.

مهمان در ادامه اظهار داشت: چهارشنبه ۲۳ مرداد سال ۹۲ ساعت ۶ با آن فرد قرار گذاشتیم و پس از ورود به آن منطقه بسیار ترسیدم و به همسرم گفتم برگردیم، اگر ما را اینجا بکشد هیچ کسی متوجه نمی‌شود ولی همسرم گفت: نفوس بد نزن.

آن فرد ما را کمی معطل کرد تا اینکه غروب شد. علیخانی با تعجب پرسید: اصلا به او شک نکردید؟ مهمان اینگونه پاسخ داد: آن فرد کارگر ما بود و حدود ۲ سال با خود او و خانواده‌اش رفت و آمد داشتیم.

مهمان افزود: آن فرد به من گفت چون مانتوی شما رنگی است، اینجا بنشین تا کسی به ما شک نکند و بعد با همسرم رفتند ولی من صدای آن‌ها را می‌شنیدم که ناگهان صدای ترسناکی به گوشم رسید. به سمت آن‌ها دویدم ولی همسرم نبود. به او گفتم بهروز کجاست؟ گفت بهروز را کشتم، تو هم باید بپری توی چاه، من از اینکه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده روی زمین نشستم و خاک روی سرم می‌ریختم و یا حسین، یا حسین می‌گفتم که صدای همسرم بلند شد. به آن فرد گفتم با زندگی من و خودت بازی نکن، هر چیزی بخواهی به تو می‌دهم، تو برو من خودم آتش نشانی را صدا می‌زنم و بهروز را از چاه بیرون می آورم ولی او قبول نکرد، بعد چاقو کشید و من را درون چاه هل داد،‌ عمق چاه ۲۵ متر بود، حدود ساعت ۸ شب این اتفاق افتاد.

در این قسمت آیتمی از صحنه نجات این خانم توسط نیروهای هلال احمر پخش شد.

مهمان در ادامه این قصه بیان کرد: آن فرد موتور را هم داخل چاه می‌اندازد و می‌رود،‌ حدود ۴ ساعت بی‌هوش بودم، پس از بیدار شدن همسرم کنارم بود و نور چراغ قوه موبایل را روی صورتم انداخته بود، ساعت ۱۲ و نیم به بهروز گفتم نترس، ذکر یا الله بگو و او پس از چند بار تکرار ذکرهایی که می‌گفتم گفت خوابم می‌آید و دیگه هیچ وقت بیدار نشد.

اگر در شرایط عادی بهروز را از دست می‌دادم، شاید حدود ۲ ماه بعد هم خود من می‌مردم، من بهروز را از فرزندانم هم بیشتر دوست داشتم، ولی تنها دو روز اول ناراحت بودم، چون با وجود درد‌های وحشتناکی که داشتم، فکر می‌کردم خودم هم می‌میرم.

علیخانی از مهمان پرسید کنار یک مرده نمی‌ترسیدید؟ که مهمان گفت: همسرم جزئی از وجود من بود، ترس معنا نداشت.

علیخانی در این میان از مهمان پرسید شما مذهبی بودید؟ مهمان اینگونه پاسخ داد: که در خانواده مذهبی به دنیا آمدم ولی در مشکلات اخیر زندگی‌ام هرچه توسل کردم، هیچ نتیجه ای نگرفتم، بنابراین خیلی سست شده بودم و به این رسیده‌ بودم پس توکل هیچ فایده‌ای ندارد ولی چهار چوب عقایدم مانند شب‌های قدر، ایام فاطمیه، ایام محرم را داشتم ولی مثلاً نمازم را سست می‌خواندم.

مهمان ادامه داد: پس از گذشت چند روز یعنی روز شنبه در چاه تازه متوجه وجود دو فرزندم شدم. از آن زمان توسل و توکل کردم، اول به حضرت علی (ع) متوسل شدم تا من را به خاطر فرزندانم نجات دهد. روز یکشنبه به حضرت محمد (ص) توکل کردم، خیلی گرسنه بودم. به یاد شعب ابی طالب سنگ به شکم بستم و گرسنگی ام تحلیل رفت. من در تمام مدت ۲۴ ساعت روز ذکر می‌گفتم تا اینکه یک شنبه شب بریدم و گفتم چرا نجاتم ندادی، اصلا هستید؟ صدا من را می‌شنوید؟ یا اصلا نیستید؟ ناگهان ندای درونی به من گفت: یک عمر اشتباه کردی، به تمام اشتباهات ایمان بیار که البته من نمی‌خواهم آن موارد را ذکر کنم.

مهمان افزود: به یاد حدیث کساء افتادم و اینکه تمام پنج تن در این دنیا سختی کشیدند. شیعه یعنی پیرو، پس ما باید از آن‌ها درس بگیریم.

علیخانی در بین صحبت‌های مهمان گفت:در آن شرایط یک جنازه کنار شما بود و به این چیزها فکر می‌کردید؟ مهمان که از لفظ کلمه‌ی جنازه خوشش نیامده بود، با تذکر به علیخانی گفت: همسرم کنارم بود و علیخانی از مهمان بابت به کار بردن لفظ جنازه عذرخواهی کرد.

سپس مهمان تصریح کرد: روز دوشنبه نور امید در دلم جرقه زد و حدود ۳ روز با ایمان  توسل کردم و اینکه خدایا تو دریا را برای موسی شکافتی، پس قادر به نجات من هم هستی. آن شب پهلو‌هایم خیلی درد می‌کرد و بسیار تشنه بودم و با شن خودم را خنک می‌کردم تا آن شب زنده ماندم.

مهمان برنامه با اشاره به اینکه تعریف او از همه چیز در دل آن چاه برای او تغییر کرد مفاهیمی مثل مرگ، زندگی، گرسنگی و عطش گفت: چهارشنبه صبح به حضرت علی اصغر، کوچکترین فرد خاندان امام حسین (ع) توسل کردم که فرزندانم را از نعمت مادر محروم نکن. ۳ ساعت بعد صدای پا شنیدم و بعد ساعت ۱۰ صبح من را پیدا کردند.

وی افزود: آزمایش در زندگی یک فرد تنها مخصوص خود آن فرد نیست، بلکه برای تمام افراد است. من سال گذشته برنامه شما را می‌دیدم که شما در برنامه این جمله را گفتید که شاید سال بعد شما مهمان برنامه ماه عسل ما باشید، بعد من با خودم گفتم برای من که چنین اتفاقی نمی‌افتد!

مهمان در پاسخ علیخانی که چه چیزی شما را از دل چاه نجات داد؟ تصریح کرد: لطف و عنایت اهل بیت و معجزه من را نجات داد. همه‌ی ما در چاه زندگی هستیم، ولی من از چاه آدم بیرون آمدم. خدا از طریق یک بچه‌ی ۶ ماهه قدرت و عنایتش را به من نشان داد، این‌ها دلیل کمی نیست که من از این به بعد ایمان نیاورم.

علیخانی به دلیل نصفه ماندن قصه‌ی مهمان و همچنین هزاران سوال در ذهن مخاطب به بینندگان قول داد تا حتما فردا خود به طور کامل باقی قصه‌ی مهمان را برای مخاطبان بازگو کند.

علیخانی پس از خروج از صحنه‌ی ماه عسل اظهار داشت: در این شب‌ها شاید گنج همان رنج مردی باشد که در چاه درد و دل می‌کند و آن چاه به آسمان وصل است.