تاریخ انتشار خبر: ۴ , آبان, ۱۳۹۳ | ۱۰:۴۹:۱۰
کد مطلب : 51067

سربازهایی که از مرگ حتمی جان سالم به در بردند! +عکس

علی اکبر نماز از سال ۱۳۵۰ وارد ارتش شد و چند سال از دوران خدمت خود را در سال های قبل از انقلاب سپری کرد. آنچه می خوانید قسمتی از این مصاحبه جذاب و خواندنی با ایشان است.

سرهنگ بازنشسته جناب آقای علی اکبر نماز در یک گفتگوی صمیمی، به بیان برخی از خاطرات خود از دوران دفاع مقدس پرداخت. او از سال ۱۳۵۰ وارد ارتش شد و چند سال از دوران خدمت خود را در دوران قبل از انقلاب سپری کرد. آنچه می خوانید قسمت اول از این مصاحبه جذاب و خواندنی با ایشان است.

 

خرمای شهید نامجو برای سرهنگ نماز

وقتی در دانشکده افسری بودم شهید نامجو فرمانده دانشکده بود. بعدها وقتی به منطقه رفتم. یک روز شهیدان نامجو، فلاحی و فکوری برای بازدید خط آمده بودند که شهید نامجو مرا دیدند و با تعجب از من پرسیدند که «مگر زنده ای؟ من فکر می کردم شما شهید شدی! من برایت خرما تقسیم کرده بودم» ایشان با دیدن من خوشحال شدند، مرا بوسیدند و رفتند. روز بعد خبر شهادتشان را شنیدم.

 

 

خوابیدن در کنار جنازه ها

در عملیات فتح المبین فشار بسیار زیادی روی ما بود. فرصتی برای استراحت و خوابیدن نداشتیم. خواب ما وقتی بود که از فرط خستگی از حال می رفتیم. یادم می آید که یک بار از شدت خستگی خوابم برده بود. وقتی بیدار شدم دیدم بین چند جنازه خوابیدم. در این عملیات ما پیروز شدیم و موفق شدیم اسرای عراقی زیادی بگیریم.

 

 

معجزه انفجار گلوله و سالم ماندن سربازها

وقتی گوله ای به جایی اصابت می کند علاوه بر خرابی، موج انفجار هم دارد. این موج می تواند خیلی عظیم باشد و خرابی زیادی هم به بار بیاورد. این موج می تواند هر چیزی را که جلویش باشد از بین ببرد. خاطرم هست که یک شب گلوله ای به سقف یکی از سنگرها اصابت کرده، از یک متر و نیم خاک روی سنگر گذشته و بین دو سرباز(سربازان نعمتی و زارع) در نیم متری خاک منفجر شده بود.

 

قدرت این انفجار باعث شده بود این دو سرباز با خاک از زمین بلند شوند و به سقف بخورند. موج این انفجار حتی حوله ای را که درون سنگر بود پودر کرده بود. حتی پتوهای درون سنگر هم پاره پاره شده بودند و به صورت پشم در آمده بود. لباس سرباز ها هم مچاله شده و به دیوار چسبیده بود. اما نکته جالب و شگفت انگیز این بود که هر دو آنها سالم مانده بودند!

 

 

مصرف کردن گلوله های دشمن با مترسک

یک روز دیدم یکی از سربازان اصفهانی یک مترسک درست کرده و پشت خاکریز نشسته است. هر چند لحظه یک بار آن را بالا می برد و نیروهای عراقی به هوای اینکه یکی از نیروهای ایرانی را می بینند آن را به گلوله می بندند. از او پرسیدم: «داری چیکار می کنی؟» گفت: «جناب سروان؛ من که اینجا بیکار نشستم، حداقل یه کاری کنم گلوله هاشون مصرف شه!»