تاریخ انتشار خبر: ۳ , مهر, ۱۳۹۳ | ۱۹:۳۱:۲۴
کد مطلب : 46575

قتل پدر پس از ۳۵ سال کتک خوردن!

پسر ناخلف مرد روستایی به تلافی کتک‌هایی که پدرش به او زده بود، سرانجام انتقامش را گرفت و در یکی از شب‌های آخر تابستان با ضربه‌های پی در پی چوب او را به قتل رساند.

 
 
 
 
روزنامه اعتماد: پسر ناخلف مرد روستایی به تلافی کتک‌هایی که پدرش به او زده بود، سرانجام انتقامش را گرفت و در یکی از شب‌های آخر تابستان با ضربه‌های پی در پی چوب او را به قتل رساند.

غلام برای رد گم کردن جنایتش، جسد پدرش را داخل یک چاه ۱۲۸ متری انداخت و به پلیس گفت که او گم شده است. اما خیلی طول نکشید که دست قاتل ۳۵ ساله رو شد و به قتل پدرش اعتراف کرد. فرصتی کوتاه در مرکز اطلاع‌رسانی معاونت اجتماعی نیروی انتظامی استان سمنان پیش آمد تا با قاتل گفت‌وگویی داشته باشیم. قاتلی که دو روز قبل پسرش به دنیا آمد و حسرت دیدن فرزندش به دلش ماند.

درباره انگیزه‌ات از قتل پدرت بگو؟

دوران کودکی و نوجوانی‌ام به تنهایی و گوشه‌گیری گذشت. تا کلاس پنجم ابتدایی در روستای محل زندگی‌مان درس خواندم. اما چون برای ادامه تحصیل باید به شهر می‌رفتم، به خاطر فلج بودن مادرزادی پایم و انحراف چشمانم، ترک تحصیل کردم و همراه پدرم به کار دامداری مشغول شدم. پدرم نسبت به من خیلی سختگیر بود و همیشه از او می‌ترسیدم. از ترس کتک خوردن هرکاری که می‌خواست انجام می‌دادم و جرات اعتراض هم نداشتم. با اینکه مادرم همیشه تلاش می‌کرد مهربان‌تر از دیگر اعضای خانواده باشد و جای بداخلاقی‌های پدرم را پرکند، اما آرزوی محبت و حمایت پدرانه به دلم مانده بود.

دوست و رفیقی هم نداشتم و همیشه مشغول کار کردن بودم. صبح‌ها گوسفندان را به چرا می‌بردم و شب‌ها در دامداری یا خانه می‌خوابیدم. روزهای دیگر هم همین طور بود؛ پر از تکرار و تکرار. شاید باورتان نشود ولی زندگی روزمره و خسته‌کننده‌ام تا سی و چند سالگی‌ام ادامه داشت؛ بدون هیچ تنوع و تغییری. همه فکر می‌کردند من از این نوع زندگی راضی هستم و هیچ مشکلی ندارم. اما من هم دوست داشتم برای خودم کار کنم و راحت باشم.

 مشکل اینجا بود که نه کاری بلد بودم و نه جرات این را داشتم که به پدرم حرفی بزنم. این روال همین طور ادامه داشت تا ۱۱ ماه پیش که مادرم برایم آستین بالا زد و از روستای خودمان دختری را برایم انتخاب کرد. راستش را بخواهید باورم نمی‌شد دارم ازدواج می‌کنم. فکر می‌کردم خواب می‌بینم.

 اما خواب نبود و من دیگر متاهل شده بودم و کسی را برای زندگی کردن داشتم. از همان روز اول ازدواج دلم می‌خواست دست همسرم را بگیرم و بروم به یک جای دیگر و با هم زندگی کنیم. اما نمی‌شد. نه پولی داشتم، نه کاری بلد بودم و نه جایی برای رفتن. به همین دلیل مجبور شدم در خانه پدری‌ام بمانم و همان جا با همسرم زندگی کنم. فکر می‌کردم بعد از ازدواج، پدرم با من مهربان‌تر از گذشته رفتار می‌کند و سختگیری‌هایش کمتر می‌شود.

 اما نه‌تنها این اتفاق نیفتاد، بلکه حالا بهانه‌یی پیدا کرده بود که به من بگوید از زیرکار فرار می‌کنی. او حتی من را جلوی همسرم کتک می‌زد. اما من در مقابل، چیزی به او نمی‌گفتم. چون پدرم بود و بزرگم کرده بود. از همه مهم‌تر به‌شدت از او می‌ترسیدم. مدت کوتاهی پس از ازدواجم، متوجه شدم همسرم باردار شده و من قرار است پدر شوم.

زمانی که این خبر را شنیدم، بهترین لحظه عمرم بود و بهترین خبری بود که در تمام عمرم شنیده بودم. تصمیم گرفتم برای بچه‌ام پدر مهربانی باشم و تمام محبت‌های دنیا را فدای فرزندم کنم. همسرم را عاشقانه دوست داشتم. تمام تلاشم این بود که در دوران بارداری مشکلی نداشته باشد و تا جایی که امکان داشت نمی‌گذاشتم دست به سیاه و سفید بزند و تنها بماند. دو ماه قبل پدرم یک آغل جدید برای گوسفندان‌مان در اطراف روستا اجاره کرده بود و ما مجبور بودیم بیشتر شب‌ها را همان جا بمانیم.

 با این وضعیت دیگر نمی‌توانستم کنار همسرم باشم. هرچه به پدرم می‌گفتم که اجازه بده به خانه بروم قبول نمی‌کرد. از این بابت خیلی ناراحت و نگران بودم تا اینکه آن شب لعنتی از راه رسید. شبی که هنوز هم نمی‌توانم باورکنم چه کار کرده‌ام. ساعت ۱۰ شب، من و پدرم داخل اتاقک کنار آغل گوسفندان مشغول حرف زدن بودیم. به او گفتم مقداری پول بده تا برای همسرم لباس بخرم.

اما او مثل همیشه گوشش بدهکار حرف‌هایم نبود. اصرار کردم و گفتم لازم دارم و همین بهانه‌یی شد تا پدرم عصبانی شود و یک کتک حسابی به من بزند. از شدت کتکی که به من زده بود، زار زار گریه می‌کردم. دست خودم نبود و صبرم لبریز شده بود. زنم پا به ماه بود و پول نداشتم. از طرف دیگر هر روز کارم شده بود کتک خوردن و امیدی به رهایی از این دنیای سیاه نداشتم.

با پدرت درگیر شدی؟

پدرم گوشه اتاق نشسته بود. حال عجیبی داشتم. بغض گلویم را گرفته و امانم را بریده بود. درحال و هوای خودم بودم که یک دفعه چشمم به چوب‌دستی که کنار دیوار بود، افتاد. برای یک لحظه تمام ۳۵ سال زندگی تاسفبارم از مقابل چشمانم گذشت. سال‌های وحشتناکی که هرچه تلاش کردم تا پدرم را در آن مقصر ندانم، نشد. از خود بیخود شده بودم. چوب دستی را برداشتم و به سمت پدرم رفتم و با چوب ضربه محکمی به سرش زدم.

سرش را بلند کرد و درحالی که به من نگاه می‌کرد، ضربه دوم را محکم‌تر زدم. پس از اینکه او را زدم، دست و پایم شل شد. چوب از دستم افتاد و خودم هم نقش زمین شدم. در همان حال به پدرم نگاه می‌کردم که از سرش داشت خون می‌رفت و من هم نمی‌دانستم چه کار کرده‌ام و چه باید انجام دهم. خودم را به سمت دیوار کشاندم و تکیه دادم و آنقدر گریه کردم تا از حال رفتم.

 پس از مدتی وقتی به خودم آمدم که چند ساعت از این ماجرا گذشته بود. ساعت چهار یا پنج صبح بود که چشمم به پدرم افتاد که گوشه اتاق افتاده بود. از جایم پریدم و بالای سرش رفتم و صدایش زدم، اما جواب نداد. هرچه تکانش دادم و صدایش کردم، فایده‌یی نداشت. تلفن را برداشتم تا به برادرم زنگ بزنم و بگویم چه اتفاقی افتاده اما نتوانستم. گیج بودم. با خودم گفتم خدایا من چه کرده‌ام؟ یعنی پدرم را کشته‌ام؟

من که تا به حال حتی لب به سیگار نزده‌ام! یعنی قاتل پدرم بودم؟ نیم ساعت گیج بودم و تا اینکه به خودم آمدم و گفتم کسی نباید بویی از این جریان ببرد. جسد پدرم را روی کولم گذاشتم و به هر زحمتی بود او را به محوطه دامداری آوردم. جسدش را داخل فرغونی که آنجا بود گذاشتم و از آغل خارج شدم. هیچ کس آن اطراف نبود.

 ۲۰۰ متر دورتر از دامداری ما، چاه عمیقی وجود داشت که کارگران چند روزی بود به آنجا می‌آمدند و حفاری می‌کردند. به سمت چاه رفتم. درب چاه با یک ورق فلزی که چند عدد بلوک رویش بود، بسته شده بود. در را برداشتم و پدرم را داخل چاه انداختم. دوباره در آن را بستم و سریع به دامداری برگشتم و فرغون و جاهایی که خون‌آلود شده بود را شستم. نمی‌دانستم دارم چه کار می‌کنم و فقط ترسیده بودم. ساعت ۸ صبح که مقنی‌ها به چاه آمده بودند، با مشاهده لکه‌های خون در اطراف چاه، با ۱۱۰ تماس گرفته بودند.

 وقتی پلیس و ماموران آتش‌نشانی به محل وقوع حادثه آمدند، من از طبقه بالای دامداری آنها را زیرنظر داشتم. پایین آمدم و رفتم سرچاه و با این تصور که ماموران پلیس فکر می‌کنند پدرم خودش درون چاه سقوط کرده، گفتم پدرم از صبح گم شده و خبری از او ندارم. امدادگران آتش نشانی در حال خارج کردن جسد بودند و من تنها کسی بودم که می‌دانستم قرار است جسد چه کسی از چاه بیرون بیاید.

 در همین گیرودار، یکی از کارگران به ماموران گفت که ما در چاه را شب قبل از رفتن بسته بودیم و صبح هم که آمدیم بسته بود. من که توان رویارویی با جسد پدرم را نداشتم به آرامی صحنه را ترک کردم و به آغل گوسفندان را برگشتم. نمی‌دانم چطور شد که ماموران به دامداری آمدند و پس از بررسی‌هایی که انجام دادند، در کمتر از نیم ساعت به عنوان مظنون به قتل پدرم بازداشت شدم.

فکر می‌کنی چرا این اتفاق افتاد؟

نمی‌دانم چرا اینکار را انجام دادم و چطور شد. من الان به جای اینکه پیش خانواده و فرزندم باشم، دستبند به دست و پابند به پا، روی صندلی اداره آگاهی پلیس نشسته‌ام. ‌ای کاش آن شب لعنتی پیش نمی‌آمد و این اتفاق ناخواسته نمی‌افتاد. دیگر نمی‌توانم به صورت مادر و برادر و خواهرهایم نگاه کنم.

بچه‌ات را دیده‌یی؟

نه هنوز او را ندیده‌ام. او تنها دو روز است که به دنیا آمده است. حسرت دیدنش به دلم ماند. می‌خواستم بهترین پدر برای او باشم اما روز تولد کنارش نبودم