تاریخ انتشار خبر: ۵ , دی, ۱۳۹۳ | ۱۰:۴۲:۵۱
کد مطلب : 62143

ماجرای جالب خوردن سهمیه شیر یک بُزغاله

به بچه‌ها پیشنهاد دادم، بُز و بزغاله را به مقر ببریم تا یک وقت، جک و جانور وحشی، مزاحم مادر و بچه نشوند، بچه‌ها همه به نشانه‌ی تأیید سرشان را تکان دادند، جفت‌شان چندروزی مهمان ما توی مقر بودند.

 شوخ‌طبعی‎های رزمندگان، قسمتی از فرهنگ گسترده و غنی دوران دفاع مقدس را دربرمی‌گیرد، زندگی در جبهه علاوه بر همراه بودن با تهجد و عبادات، با شوخی‌ها و طنزپردازی‌هایی نیز آمیحته بود، به طوری که به اظهار بیشتر رزمندگان، یک روی دوران جنگ که کمتر به آن پرداخته شده، همین شوخ‌طبعی‌ها است، به همین خاطر با ابوالحسن کلایی هم‌کلام شدیم و در گفت‌وگو با این رزمنده لشکر ویژه ۲۵ کربلا خاطره‌ زیبایی بیان شد که تقدیم به مخاطبان می‌شود.

فارس نوشت ؛ صبح روز عملیات والفجر ۱۰، همراه با بچه‌های «واحد ۱۰۷ مینی‌کاتیوشا» از «ملخور» عازم «خُرمال عراق» شدیم، تو جمع ما، دوستانم: «محمد شجاعی، محمد عشریه، غلام‎حسن اصغرپور، مهدی صالحی و …» هم بودند.

مسیر حرکت تا خرمال، پُر بود از کوه‌های مرتفع که همه‌شان را هم باید با پای پیاده می‌رفتیم، خلاصه بعد از آن همه پیاده‌روی تو مسیرهای صعب‌العبور، به دشت سرسبزی رسیدیم که شب قبل، نیروهای خودی آن را آزاد کرده بودند.

خستگی راه با دیدن سرسبزیِ چشم‌نوازِ دشت، از تن و جان‌مان بیرون ریخته شد، اما هنوز تا انتهای مسیر، راه درازی مانده بود، راه افتادیم، ۵ غروب بود که به رودخانه‎ای رسیدیم، آب خنکی از آن می‎گذشت، معطل نکردیم و دست‎مان را به طرف آن دراز کردیم تا هم دلِ سیر، آبی بخوریم و هم این که آبی به سر و صورت بزنیم.

در همین لحظه یکی از بچه‎ها با صدای بلند گفت: «بچه‎ها! دیوانه شدید؟ مگر نمی‎بینید منطقه از بوی گندِ سیر پر شده؟» گفتیم: «خُب که چی؟ منظورت؟» گفت: «واقعاً که پاک فراموش کردید، چندوقت پیش، مربی آموزش چی می‌گفت؟ بوی سیر یعنی این که منطقه شیمیایی است.»

تا اسم شیمیایی آمد، دست‌ودل بچه‌ها لرزید، هرچی آب توی کف دست جمع شده بود، ریختیم تو رودخانه، بعد هم با حسرت، به زلالی و خنکی آبِ داخل رودخانه نگاه کردیم.

وقت را تلف نکردیم، راه افتادیم تا شب نشده به واحدمان برسیم، در مسیر راه، بُز سرگردانی را دیدیم، از بزرگی شکم‎اش معلوم بود که حیوونی باردار است، بمباران عراقی‌ها او را از گله‌اش جدا کرده بود و حالا می‌گشت آن را پیدا کند.

نزدیک بُز شدیم، عکس یادگاری‌ای انداختیم، توقف جایز نبود، باز هم بایستی به مسیر ادامه می‌دادیم، بالاخره بعد از آن همه پیاده‎روی، به مقر اصلی‎مان رسیدیم.

بعد از کمی استراحت، به ما مأموریت دادند تا برای شناسایی بیشتر منطقه، خوب آن جا را بگردیم و بعد هم، گزارش کاملِ این گشتن و شناسایی‎ها را برای مسئول واحدمان بیاوریم.

مأموریت شروع شد، در حین مأموریت، صدای آشنایی به گوش بچه‌های شناسایی رسید، خوب که گوش‎مان را تیز کردیم، صدای همان بُزی را شنیدیم که چندساعت پیش با او یک عکس یادگاری انداخته بودیم.

بُز بیچاره، کنار بوته‌های نزدیک رودخانه، برای خودش جا خوش کرده بود، از این که برایش اتفاقی نیفتاده، خوشحال بودیم، ولی از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاوریم، بُز تنها نبود، حالا بزغاله‌ی تازه به دنیا آمده‌ای هم با او بود و داشت با چشم‌های کوچک و قشنگش، این طرف و آن طرف را می‌پایید.

به بچه‌ها پیشنهاد دادم، بُز و بزغاله را به مقر ببریم تا یک وقت، جک و جانور وحشی، مزاحم مادر و بچه نشوند، بچه‌ها همه به نشانه‌ی تأیید سرشان را تکان دادند، جفت‌شان چندروزی مهمان ما توی مقر بودند، هر روز کارمان این بود که بُز مادر را بدوشیم، نصف شیر سهم بزغاله و نصف دیگر هم سهم ما، آخ چه لذتی داشت خوردن شیر گرم تو صبح‌های سرد.

یک روز صبح، نوبت یکی از بچه‌های واحد بود که برود بُز را بدوشد، یکهو دید مثل روزهای قبل، شیر توی پستان بُز مادر نیست، تعجب کرد، – «آخه چرا به این زودی، بُز کم‌شیر شده؟ امکان ندارد.» – وقتی خبر کم‌شیر شدن بُز را به ما داد، یکی از بچه‎ها گفت: «شک ندارم تو بین ما یکی بز را می‌دوشد.»

نگاه همه‌ بچه‌ها به هم گره خورد، انگاری که دنبال متهم می‎گشت، گفتم: «بالاخره هر کی باشد، گیرش می‎آورم.»

صبح یکی از همان روزها، از بچه‎های واحد، یکی بلند شد و رفت کنار رودخانه که وضو بگیرد، از کنار بز رد شد، یکهو چشمش افتاد به بزغاله که داشت با ولع، پستان مادرش را می‎مکید، خوب که نگاه کرد دید، بزغاله چاق‎وچله‎تر شده، یواش‎یواش به طرف بز رفت تا مطمئن شود دارد اشتباه می‎کند یا نه؟

همین که نزدیک بُز شد، دید یکی زیر بز دراز کشیده و دارد شیر می‌مکد، بیشتر که دقت کرد، دید یکی از بچه‌های واحد است، چشم‎شان که به هم خورد، از خنده ریسه رفتند، ما هم از صدای خنده‌شان بیرون آمدیم، از ماجرا که باخبر شدیم، همه‎مان زدیم زیر خنده.

بچه‌ها دورتا دور بُز حلق زده بودند، گفتم: «مرد حسابی! چه طوری آن همه شیر خام را می‎خوردی؟ بدت نمی‎آمد؟»

جواب داد: «خب برای آن هم فکری کرده بودم، از شما چه پنهان، این یکی دو روزی که سراغ بُز می‌آمدم، قبل از این که پستانش را در دهانم بگذارم، یکی دو تا حبه قند هم توی دهانم می‌گذاشتم تا مزه‌ی شیر، شیرین بشود و بتوانم بخورم.

با این جواب آخر، خنده‌هامان دو برابر شد.