تاریخ انتشار خبر: ۲۴ , اردیبهشت, ۱۳۹۴ | ۱۰:۱۹:۱۹
کد مطلب : 88765
شهید حسن انتظاری:

ماجرای پولی که ۲ برابر شد +عکس

با دلخوری گفتم تو که جانت رو برای جبهه و جنگ گذاشتی وسط، دیگه به شما نمیرسه که کمک مالی هم بکنید خندید و گفت اشکال نداره، در راه خدا دادم، توکل داشته باش. یقین دارم ۲ برابر همین پولی که دادم بهم برمیگرده!

شهید حسن انتظاری در سال ۱۳۴۱ در خانواده ای متدین و مذهبی در محله گنبد سبز شهرستان یزد متولد شد . پس از طی دوران خردسالی هفت سالگی اش را با درس و مدرسه پیوند زد و به کسب علم مشغول شد و تا سال چهارم متوسطه به تحصیلات خود ادامه داد.

 

 

با اوج گیری انقلاب و مبارزات علیه رژیم منحوس پهلوی به خیل عظیم سربازان امام زمان پیوست و به مبارزه علیه طاغوتیان پرداخت. با پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه به عضویت این نهاد جوشیده از متن انقلاب درآمد و به کردستان و کرمانشاه در مناطق غرب کشور عازم شد.

پس از اعزام به جنوب کشور شهید انتظاری در عملیاتهای متعدد از جمله عملیات محرم، والفجر مقدماتی، والفجر دو، والفجر ۴، خیبر و بدر با مسئولیتهای جانشین و سپس فرمانده گردان شرکت نمود و همچنین چند صباحی نیز مسئول محور تیپ الغدیر یزد بود و با رشادت های خود برگی دیگر به دفتر بزرگ و زرین ۸ سال دفاع مقدس افزود.

بر اساس خوابی که از شهید صدوقی برای توصیه به ازدواجشان دیده بود در سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و سرانجام در عملیات بدر در منطقه عملیاتی شرق دجله در تاریخ ۲۲/۱۲/۶۳ بر اثر اصابت ترکش به سر شربت شیرین شهادت نوشید.

 

 

در این مطلب، قصد دارم خاطره ای خواندنی از مرضیه اعیان، همسرسردار شهید حسن انتظاری تقدیم شما مخاطبان گرامی کنم که خواندنش خالی از لطف نیست؛

هروقت ازجبهه برمی گشت و چند روزی برای مرخصی یزد بود اکثراوقات باهم برای نماز جماعت به مسجد میرفتیم. یادم هست ماه رمضان بود وماباهم به مسجد رفتیم.گفت نماز میرویم و همانجا افطار می کنیم.نماز تمام شد هنگام خروج از مسجد به سمت صندوق کمک های مالی برای جبهه رفت و پولی که داشت  داخل صندوق انداخت. یادم هست  خیلی وقتها پیش می آمد که پولی برای خرید نداشتییم و آن روز هم همینطور بود.

چون خبر ازاوضاع داشتم ناراحت شدم و بهش ایراد گرفتم که چرا همین مقدار پول را برای کمک به جبهه دادی و چون دائم جبهه بود.با دلخوری گفتم تو که جانت رو برای جبهه و جنگ گذاشتی وسط، دیگه به شما نمیرسه که کمک مالی هم بکنید خندید و گفت اشکال نداره، در راه خدا دادم، توکل داشته باش. یقین دارم دوبرابر همین پولی که دادم بهم برمیگرده! تعجب کردم ولی چون هیچ وقت حرفی رو بی دلیل نمی زد سکوت کردم و دیگه در موردش حرفی نزدم.

وقتی رسیدیم منزل ساعتی نگذشت که زنگ منزل رو زدن و حسن رفت دم در. فقط صدای حسن رو می شنیدم که دائم میگفت:من که یادم نمیاد!

 

اشکال نداره!….

وقتی برگشت، پرسیدم کی بود؟ چی شده؟ نگاهی کرد وخندیدو گفت:دیدی گفتم پولی که دادم برمیگرده اونم دوبرابر!؟با تعجب نگاهش کردم.

ادامه داد امشب یکی از دوستانم اومده ومیگه من مدتی پیش بهش پول قرض داده بودم و او امروز تونسته بیاره، بعدشم خندید وگفت:هرچند که من یادم نمیاد ولی اصرار داشت که از من پول گرفته وحالا پس آورده.

جالب اینجا بود که اون پول چند برابر پولی بود که اون شب تو صندوق کمک به جبهه انداخت. عجیب بود ولی در کنار حسن و زندگی با او ازاین اتفاقات طبیعی بود. اعتقاد قلبی و توکلش به خداوند حرف نداشت و لحظه ای شک وتردید به دلش راه نمی داد.

 

 

 

یزد امروز