تاریخ انتشار خبر: ۳۰ , فروردین, ۱۳۹۳ | ۱۰:۲۵:۵۴
کد مطلب : 25530
به بهانه روز مادر

مادر دردانه ای بی‌بدیل در خلقت آفرینش

مادر دردانه ای بی بدیل در خلقت آفرینش برای آرامش بشر خلق شده که باید مقام شامخ این بانوی بزرگوار پاس داشته شود.

 مادرم چند سالی است که پیر شده و بنده به واسطه مشغله کاری مدتی است از او غافل شده ام.او هیچ وقت مرا از خاطره خود فراموش نکرده است و از چشمان نگرانش که قاب چارچوب در می شود ،به خوبی می فهمم که تا چه اندازه برای من نگران است!
موج نگرانی او شاید بی دلیل هم نباشد ،چرا که اگر دعاهای مادرم نبود ،من اکنون آنطور که باید ،موفق نمی شدم ،اگر رسیدگی او نبود آن وقت ها که کودک بودم و توان مراقبت از خود را نداشتم باید نیست می شدم ،اما دستان نوازشگرش رویای شیرینی برای من از حس امنیت ایجاد می کرد.
تبسم او لبریز بود از حس خاطره های آبی رویای کودکی و من میان این دود و دم و میان چرخ دنده ماشین ها، مدت هاست که او را گم کرده ام. انگار که خاطرات سال های کودکی را هم گم کرده ام !
چه روزهایی بود روزهای کودکی،نوجوانی و حتی جوانی! دستم را در دست مادر محکم فرو می کردم تا مبادا لحظه ای از او جدا شوم….
یادم می آید که یکروز خسته و گرسنه از مدرسه آمده بودم و اتفاقا آن روز مادر غذای مورد علاقه ام را درست کرده بود، اما بی حوصله بودم و مثل همیشه با شلختگی رخت و لباس مدرسه را در گوشه ی اتاقم انداختم و بدون آنکه به مادر سلام کنم دنیای خستگی ام را برایش کادو کردم .اما مادرم سخاوتمندانه لبخندی به رویم پاشید ،لبخندی که از مهر سرشار بود…..
مادر آنقدر هوشمندانه نوازشم می کرد تا گره های اخم جای خود را به لبخند بدهند و مرا با خودش کنار سفره غذا می برد و من تا آنجا که می توانستم یک دل سیر غذا می خوردم. راستی مادر من این روزها یک دل سیر غذا می خورد؟…
مادر این روزها که تنهای تنهاست،کسی هست که  برای آرامش او،دیوارهای تنهایی اش را بشکند؟
یادش بخیر، تنهایی که به روزهای نوجوانی و جوانی من هجوم می آورد ،مادرمیان همه این سختی ها، برای من همیشه یک گوش شنوا داشت.
چقدر دلم برای مادرم تنگ شده است،از بازار با عجله رد می شدم که تابلوی بزرگ تبلیغاتی مرا در جا میخکوب کرد. مادرم روزت مبارک! مادرم،روزت،مبارک !زنگ می زد این واژه ها در پیچ پیچ ذهن،مادرم روزت مبارک!!!
و یکباره به خود آمدم که مادرم را در میان قاب پنجره خانه سالمندان جا گذاشته ام و مدت هاست که او را ندیده ام!!
مادرم اگر تنها یک روز مرا نمی دید، بی تاب می شد و به سراغم هرجا که بودم می آمد و من دلخوش از آن دلتنگی خودم را در آغوش پر مهر او رها می کردم ،اما اکنون چه شده است که مادرم را در میان دیوارهای تنهایی رها کرده ام؟؟؟….
منبع: تسنیم