تاریخ انتشار خبر: ۱۲ , دی, ۱۳۹۳ | ۱۵:۴۹:۳۵
کد مطلب : 64056

هوس مرا پای چوبه دار برد

محمدرضا ۴۶ سال دارد و به‌خاطر قتل زن جوانی در انتظار حکم دادگاه است. خانواده‌اش او را ترک کرده‌اند و فقط یکی از دخترانش به ملاقات او می‌آید.

او از رفتارهای گذشته اش پشیمان است. از او می خواهم تا داستان زندگی اش را تعریف کند، سرش را به زیر می اندازد و می گوید: شغل و زندگی خوبی داشتم. دو دختر هجده و بیست و یک ساله ام را از جانم بیشتر دوست دارم، ولی نمی دانم چرا یکباره مسیر زندگی ام عوض شد.

بیست و هشتم آذر سال گذشته بود، هنوز این روز لعنتی را در ذهنم دارم. چند عکس در برنامه ای به نام تانگو به اشتراک گذاشتم. مدتی بود هر عکس یا مطلبی می گذاشتم، زن غریبه ای عکس هایم را لایک می کرد. ناخواسته با هم آشنا شدیم و کارمان به چت کشید.

این زن خود را مهناز معرفی کرد و می گفت که چند سال پیش از شوهرش جدا شده است. خیلی مشتاق بود مرا از نزدیک ببیند، البته من هم دوست داشتم ببینم کسی که به من اظهار علاقه می کند کیست و چه خصوصیاتی دارد.

قرار گذاشتیم و یکدیگر را دیدیم. من با دیدن این زن فکر می کردم دوباره به دوران جوانی برگشته ام. خیلی هوایی شده بودم، انگار نه انگار که زن و بچه ای داشتم. گوشی ام را از دست خانواده ام پنهان می کردم تا از این رابطه بویی نبرند. روز به روز به مهناز نزدیک تر می شدم و از خانواده ام دور.

هفته ای دو سه شب به خانه نمی آمدم و با مهناز بودم. همسرم کم کم به من مشکوک شد و نمی دانم از کجا فهمید که با مهناز ارتباط دارم. کارمان به دعوا و دادگاه کشید و وقتی چشم باز کردم که او طلاق گرفته بود و همراه دخترانم خانه را ترک کرده بود.

آن قدر در این باتلاق فرو رفته بودم که حواسم به هیچ چیز نبود و فقط به مهناز فکر می کردم. البته بماند که پس از چند ماه متوجه شدم مهناز به من دروغ می گوید و شوهر و یک پسر پانزده ساله دارد. آن موقع خیلی تعجب کردم و می خواستم به رابطه مان پایان دهم، ولی نه من می توانستم و نه او.

شرایط بدی داشتم؛ نه درست و حسابی کار می کردم و نه می توانستم روی زندگی جدید و جهنمی ام تمرکز کنم. هنوز یک ماه از فاش شدن راز مهناز نگذشته بود که اختلافاتمان آغاز شد و هر روز جنگ و دعوا داشتیم. من از مهناز می خواستم از شوهرش طلاق بگیرد و با من ازدواج کند، ولی او قبول نمی کرد تا این که باهم درگیر شدیم و با ضربه ای که به سرش زدم روی زمین افتاد و دیگر بلند نشد.

پس از این که بازداشت شدم، تازه فهمیدم در طول این یک سال چه کارهایی انجام داده ام، به خاطر اشتباهات احمقانه ام زندگی ام را از دست دادم و بدتر از آن دست به قتل زدم. حالا فقط گاهی دختر کوچکم به ملاقاتم می آید و من بی این که به چشم هایش نگاه کنم با او حرف می زنم.

اولیای دم هم درخواست قصاص داده اند و من در یکقدمی حکم قصاص هستم. هوسرانی مرا پای چوبه دار برد. کاش قدر زندگی ام را می دانستم. همه زندگی ام در زندان شده، ای کاش، ای کاش و …

بر اساس سرگذشت «س.ک»

تپش (ضمیمه چهارشنبه روزنامه جام جم)