تاریخ انتشار خبر: ۲۲ , خرداد, ۱۳۹۵ | ۱۳:۱۳:۳۵
کد مطلب : 114127

گزارش همراهِ رکن‌آبادی از فاجعه منا

(محمد رحیم) آقایی‌پور نزدیکِ من روی عده‌ای افتاده بود، خواستم حرکت کنم و سرم را جلو ببرم، دیدم گردنم خشک شده و نمی‌توانم حرکت کنم. روی پیشانی ایشان عرق نشسته بود و پره‌ بینی‌اش باز و بسته می‌شد و داشت نفس می‌کشید و یک طرف دیگر هم مرحوم (غضنفر) رکن‌آبادی روی عده‌ای افتاده بود…

۹ ماه از فاجعه‌ی منا گذشته و هنوز شنیدن جزییاتی از واقعه‌ عید قربان ۱۳۴۶ قمری، سنگین و البته قابل تأمل است. مخصوصا آن‌که پرونده‌ی منا همچنان باز است و عربستان زیر بار مرگ هزاران زائر بی‌گناه که قربانی تصمیم نابخردانه‌ پلیس سوءمدیریت این کشور در حج شدند، نمی‌رود.

به گزارش ایسنا، محمدحسن شجاعی‌فرد – استاد تمام دانشکده مکانیک و رییس دانشکده و پژوهشکده مهندسی خودرو دانشگاه علم و صنعت ایران – یکی از شاهدان عینی فاجعه منا است که تا پای مرگ پیش رفت و حتی خبر جان‌باختن‌اش به تهران و به گوش خانواده‌اش هم رسیده بود. او که در روز واقعه همراه مرحوم رکن‌آبادی و آقایی‌پور ـ دو دیپلمات ایرانی ـ بود، روایتی را از جزییات و حواشی آن روز نقل می‌کند که در ادامه می‌خوانید:

«روز قبل از حادثه منا، با برخی از دوستان وعده کردیم که مانند سال‌های قبل، صبح زود از منا برای رمی جمرات برویم، قربانی و تقصیر کنیم و به هتل در مکه برگردیم.

با آقایان رکن‌آبادی و آقایی‌پور به سوی جمرات راه افتادیم و تعدادی از دوستان هم با ما آمدند. هنگام حرکت، دیدیم زیرگذری که همه از آن عبور می‌کنند، از قبل بسته شده و پلیس ما را به خیابان ۲۰۴ که خلوت هم بود، هدایت کرد. البته زائران معمولاً از همین خیابان یا خیابان‌های موازی حرکت می‌کنند. حدود ۲۰ دقیقه مسیر را بدون مشکل و روان طی کردیم، اما بعد احساس کردیم از سرعت کاسته می‌شود.

از ساعت ۸:۱۰ حرکت کُند و کُندتر شد و سرانجام ۸:۲۰ جمعیت ایستاد و دیگر نمی‌شد حرکت کرد. همه به هم چسبیده بودند. به همدیگر فشار می‌آوردند و به صورت موج، عقب و جلو می‌شدند. از ۸:۳۰ دیگر فشار بیشتر و سخت‌تر شد، آن هم در حرارت و گرمای ۵۰ درجه! سه بطری آب کوچک همراه‌مان بود که در اوایل حرکت خورده بودیم. مرحوم رکن‌آبادی یک بطری آب اضافه آورده بود. گفتیم این را نگه داریم ممکن است لازم شود. چون در مسیر هم تهیه آب آسان نبود.

تشنگی زیاد و زیادتر می‌شد. از بطری که نگه داشته بودیم، کم کم آب می‌خوردیم. آقای رکن آبادی می‌گفت: «مثل لبنانی‌ها آب بخورید، البته فقط یک قورت نه بیشتر»! به هر حال، آن بطری هم در مدت ۱۰ دقیقه تمام شد.

ما بودیم و هوای ۵۰ درجه و ازدحام و فشار جمعیت! برخی از آفریقایی‌ها که در لابلای جمعیت بودند و بدن‌های بزرگ و قوی داشتند، فشار را بیشتر می‌کردند و بدن‌ها بی‌رمق می‌شد و برخی بی‌هوش می‌افتادند. دمپایی از پای من رفت و نتوانستم آن را پیدا کنم.

تقریباً در صف اول بحران بودیم. جلوتر از ما هم کاروان جانبازان بودند که با ویلچر بودند. از استان‌های مختلفی مانند خراسان رضوی، خراسان شمالی، فارس، گلستان. در کاروان گنبد، خانم‌ها نیز همراه بودند، چون از اهل تسنن بودند. پشت سرِ ما، به فاصله حدود ۵۰۰ متر وضعیت بدتر بود. آقای آقایی‌پور گفت: برگردیم، خیلی شلوغ است. گفتم: هر چه شما بگویید. آقای رکن‌آبادی راغب نبود و گفت: این‌همه راه آمده‌ایم، حیف است برگردیم. ۲۰ دقیقه‌ای صبر کنیم تا شاید ساعت ۹ راه باز شود. ما هم پیشنهاد او را پذیرفتیم.

بالاخره ساعت ۹ شد، اما راه همچنان بسته بود! مقابل ما کوچه۲۲۳  بود و پایین ما کوچه ۲۲۱ تا ۲۱۷ که اوج بحران بود، اما تعدادی از شُرطه‌ها که با یک ماشین به صحنه حادثه آمدند، به جای آن‌که راه را باز کنند، با بلندگو گفتند؛ «حاجی! ارجع، ارجع» یعنی برگردید. آن‌ها به جای این‌که ورودی‌های منتهی به۲۰۴  را ببندند تا مسیر خلوت شود، مسیر کوچه ۲۲۳ را هم که ۵۰ متر جلوتر از ما بود باز کردند تا آفریقایی‌ها هم وارد کوچه ۲۰۴ شوند و از آنجا به سوی جمرات بروند. با این کار، نه تنها راه جمرات به کلی بسته شد، بلکه پلیس به کسانی که به سوی جمرات می‌رفتند هم دستور داد برگردند! آفریقایی‌ها که از پلیس هم حساب می‌بردند، برگشتند. کاروان جانبازان که جلوتر از ما بود، روی هم ریختند! و این اتفاق سرِ کوچه ۲۲۳ رخ داد. بقیه‌ی مردم هم از شدت گرما و خستگی و فشار، رمق از دست دادند و وقتی می‌نشستند، نای برخاستن نداشتند.

من هم از خستگی نشستم، لیکن هوای پایین به حدی سنگین بود که نمی‌توانستم نفس بکشم! تصمیم گرفتم برخیزم که دیدم خانمی آفریقایی که سنگین هم بود، از کمربند احرام من گرفته بود تا با من بلند شود. به انگلیسی گفتم؛ من خودم هم نمی‌توانم بلند شوم تو را چگونه کمک کنم!؟ دو سه بار این اتفاق افتاد، اما سرانجام با «ارجع، ارجع» پلیس مردم به سر و کله هم ریختند. هیچ راه مفرّی برای گریز و نجات از این وضعیت نبود.

مسیرهای موازی به سمت جمرات، پوشیده از چادر است و برای آن که داخل چادر‌ها دیده نشود، امسال (حج ۹۴) روی نرده‌ی آهنی چادر‌ها تخته کوبیده بودند. این خیمه‌ها غالبا مربوط به عرب‌های آفریقایی، از جمله مصر، الجزایر، مغرب و حتی لبنانی‌هاست. متأسفانه مصری‌ها و الجزایری‌ها درِ خیمه‌ها را باز نکردند. حتی با زنجیر بسته بودند!

اگر درِ آن خیمه‌ها باز بود، مردم می‌توانستند از آنجا به مسیرهای مجاور که خلوت بود بروند و راه را از آن مسیرها ادامه بدهند.

آقای مصداقی نیا، مدیر سابق پخش شبکه یک سیما به چادر الجزایری‌ها پناه برد، اما در را باز نکردند تا این‌که یک نفر از الجزایری‌ها که می‌خواست برود داخل چادر او به همراه دو نفر دیگر به زور داخل چادری شدند و نجات پیدا کردند.

افرادی که تنومند بودند، به خصوص آفریقایی‌ها خود را به پشت بام خیمه‌ها رساندند. آن‌ها روی هم راه می‌رفتند و نرده‌ها را می‌گرفتند و خود را به بالای چادرها می‌رساندند. تعدادی از آن‌ها حوله‌های احرام را از دست داده و تقریباً لخت مادر زاد ‌شده بودند!

در روایت است که «از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) پرسیدند: چگونه می‌شود روز قیامت همه لخت باشند. حضرت فرمودند: در آن صحنه همه گرفتارند، کسی به دیگران کاری ندارد!» و ما این حقیقت را در آن لحظات درک و لمس کردیم!.

هر سه‌ی ما بی‌رمق و بی‌جان شده بودیم. دوستان گفتند؛ خودمان را به بالای خیمه‌ها برسانیم». گفتم: «من اصلا توان و نای حرکت ندارم! شما جوانید، بروید». رکن‌آبادی گفت: «پای من درد می‌کند و نمی‌توانم از نرده‌ها رد شوم» و سه نفری زیر دست و پای جمعیت ماندیم.

من ساعت ۹:۳۰ بی‌هوش شدم و ساعت ۱۰ چشمم را باز کردم و لحظه‌ای فکر کردم که خواب بودم و حالا بیدار شده‌ام. ازدحام جمعیت، گرمای وحشتناک و بدن‌ها روی هم

سیاهان آفریقایی نرده‌ها را می‌کندند. وقتی فاصله‌ای ۴۰ سانتی ایجاد می‌شد، جمعیت هجوم می‌بردند و بسیاری این‌گونه تلف می‌شدند. بعضی سنگین بودند و پا روی قفسه سینه مردم می‌گذاشتند و قفسه سینه‌ها می‌شکست! بعضی از آفریقایی‌ها که بچه‌های خود را به کمرشان بسته بودند، از پشت می‌افتادند و تلف می‌شدند.

آقایی‌پور نزدیک من روی عده‌ای افتاده بود، خواستم حرکت کنم و سرم را جلو ببرم، دیدم گردنم خشک شده و نمی‌توانم حرکت کنم. روی پیشانی ایشان عرق نشسته بود و پره‌ی بینی‌اش باز و بسته می‌شد و داشت نفس می‌کشید و یک طرف دیگر هم مرحوم رکن آبادی روی عده‌ای افتاده بود. سرش را نمی‌دیدم، چون یک خانم بین من و سر ایشان افتاده و به شخص دیگری تکیه کرده بود. در آن لحظه فکر می‌کردم خودم از خواب بیدار شدم و آن‌ها همچنان خواب‌اند، بنابراین برای‌شان بهتر است، چون کمتر انرژی مصرف می‌کنند و متوجه نبودم که بیهوش‌اند!

ساعت ۱۰:۱۰ را به یادم دارم، ولی بعدش دیگر متوجه نشدم چه شد! چون بار دیگر بیهوش شدم. در این لحظه یک روحانیِ ایرانی بالای سرِ ما بود. آقای سید مهدی اعتصامی، اهل اصفهان، ساکن قم که از اعضای بعثه بود. او می‌گفت؛ من دیدم بدن‌های شما افتاده و جمعیت تا سینه‌ی شما را گرفته بود. ایشان دیده بود که من مُرده‌ام و آقای رکن‌آبادی وضعیت بهتری داشته است. ایشان می‌گفت؛ خواستم دست آقای رکن آبادی را بگیرم، ولی نتوانستم. البته دست همدیگر را لمس کردیم، اما نه او قدرت داشت دست مرا بگیرد و نه من می‌توانستم به او کمک کنم، بعد از آن به جای خلوتی رفته و شهادتینم را گفتم و آماده مُردن شدم. ناگهان دستم به یک بطری سفت خورد، متوجه شدم که آب دارد. بطری را باز کردم و کمی از آب خوردم تا جان گرفتم و چشمانم باز شد. به چند نفر که اطرافم بودند آب دادم همه زنده شدند، تنها یک پیر مرد ایرانی بود که آب از حلقش پایین نرفت و فوت کرد.

وقتی رمق یافتم، تصمیم گرفتم مانند بقیه بالای پشت بام خیمه‌ها بروم. دو نفر یمنی لُنگ‌های خود را به طرف من انداختند تا آن را بگیرم. دیدند توان ندارم که لنگ‌ها را بگیرم. گفتم اگر می‌توانید دستم را بگیرید و بالا بکشید، چون آقای اعتصامی وزن زیادی نداشت، او را بالای چادر‌ها کشیدند و از آب کولر به خودشان زدند.

آن‌ها از بالا مرا مُرده و آقای رکن آبادی را زنده می‌دیدند! آقای رکن‌آبادی با اشاره کمک می‌خواهد، اما ایشان با اشاره می‌گویند که کاری نمی‌توانیم بکنیم. آقای اعتصامی می‌گفت؛ وقتی دیدم که شما‌ها دارید فوت می‌کنید، صحنه را تحمل نکردم و نتوانستم شما را در آن حال ببینم، به پشت خیمه رفته، پایین آمدم و به چادر بعثه رفتم و به همه اعلام کردم که دکتر شجاعی‌فرد فوت کرده، اما آقای رکن آبادی هنوز زنده است. وی چون آقایی‌پور را نمی‌شناخت، نامی از او نبرده بود.

همه دوستان ناراحت شده بودند، حتی عده‌ای نذر کرده بودند و حاج آقای قاضی‌عسکر ـ نماینده ولی فقیه در امور حج‌ ـ هم پیگیری کرده بودند. اسامی تعدادی را هم به تهران اطلاع داده بودند، اما من چون ساعت ۱۱ با موبایل به آقای آخوند‌زاده زنگ زده بودم، مُردنم برای آن‌ها قطعی نشده بود.

۱۰ دقیقه به ساعت ۱۱ صدای عربی به گوشم خورد که می‌گفت: هل الایرانی یعرف العربی؛ آیا از ایرانی‌ها کسی هست که بتواند عربی حرف بزند؟

گزارش یک‌شاهدعینی از مرگ حجاج درمنا

من یک مرتبه بیدار شدم دیدم که هیچکس دور و برم نیست. نگاهی به سمت چپ خیابان کردم، دیدم که از جمعیت خبری نیست. دست راستم تعدادی برانکارد گذاشته‌اند که روی آن‌ها جنازه بود. به آن آقا گفتم؛ چه کار داری؟» گفت؛ «می‌خواهم ببینم این جسد ایرانی است یا نه؟» نگاه کردم گفتم؛ «نه، ایرانی نیست، چون کارت شناسایی و علایم‌شان ایرانی نیست. حوله‌ی او را به رویش کشید و رفت. نفهمیدم که او چه کار به جنازه داشت و چه کار به من داشت؟ خلاصه من ایستاده به هوش آمدم. نمی‌دانم این از نظر پزشکی امکان دارد یا نه!؟ بالاخره یکی باید مرا بلند کرده باشد و تا آنجا آورده باشد. تازه متوجه شدم که به هوش آمده‌ام، اما امکان حرکت ندارم و دست راستم از کار افتاده است. خواب نبودم. کیفی همراه داشتم که وسایلم در داخلش بود. مُهر و دو تسبیح تربت، کتاب دعا، موبایل، پول، کلید، سنگ برای رمی و یک تکه نان داخل کیفم.

آرام، آرام جلو رفتم یک پنکه آب‌زن بود، آب پنکه به من می‌خورد. رفتم در گوشه‌ای که چند زن پاکستانی بودند. گفتم اجازه دهید من اینجا دراز بکشم. حالم خوب نیست. گفتند؛ نه، اینجا حریم است (و تو نامحرمی). گفتم؛ من دارم می‌میرم، شما بروید کنار تا من بخوابم. اجازه دادند که بخوابم. البته خواب نبودم، چون گوشم می‌شنید، فقط باد پنکه با آب به من می‌خورد و خیس شده بودم. حوله بالا تنم افتاده و عینکم گم شده بود. پا برهنه هم بودم. حدود ۴۰ دقیقه‌ای خوابیدم. صدای زنگ تلفنم را مکرر می‌شنیدم و دوستان نگران بودند و من فکر نمی‌کردم کسی اطلاع داشته باشد.

۴۵ : ۱۱ بود که توانستم از جا برخیزم و قدم بزنم. در این لحظه بود آقای مسعود گرجی، قاری قرآن مرا شناخت، اما من ایشان را نمی‌شناختم. پرسید دکتر کجایی؟ گفتم: من مُرده بودم و خدا لطف کرد و نمی‌دانم چه کسی مرا آورده اینجا و شروع کرد بچه‌ها را نام بردن و گفت چه کسانی مُردند و من هم زیر دست و پا بودم و قریب به این مضامین.

در این حال، دست چپم بقالی را دیدم که تعدادی پلیس هم در کنارش هستند. گفتم از آن مغازه آب بخریم. بقالی چند تا آب انداخت، گرفتیم و خوردیم. حوله و دمپایی خریدیم. آن‌ها پول نداشتند؛ اما من به اندازه کافی پول داشتم. یادم افتاد که به هنگام حرکت از هتل وقتی می‌خواستم پول بردارم یکی از دوستان گفت؛ کجا می‌بری اینهمه پول را!؟ گفتم؛ در این سفرها اعتبار نیست، ممکن است پول لازم شود و به دردم بخورد. بالاخره حوله و دمپایی و آب خریدیم و به آقای گرجی گفتم؛ این کیف بر من سنگینی می‌کند. او کیف را از من گرفت. دقایقی را نشستم در گوشه‌ای، چند تن از نزدیکان آقا مسعود (گرجی) آمدند و گفتند؛ پلیس نگذاشت آقا مسعود بیاید». بیایید کمکش کنیم. تا خواستم از جا بلند شوم، دیدم آقای مسعود گرجی آمد و گفت؛ ‌این کیف خیلی سنگین است!» و واقعا برایش سنگین بود، چون جان و رمق نداشت و کسی نمی‌توانست برای کسی کاری کند. یاد روز قیامت افتادم.

آقای گرجی و دوستانش برای رمی جمرات رفتند و من در سایه‌ای نزد پاکستانی‌ها، با اخذ اجازه از آن‌ها خوابیدم. آن‌ها که دیدند حالم بد است به صورتم آب ریختند و حالم بهتر شد. دیدم سنگ دارم و راه زیادی به جمرات نمانده، مصمم شدم به سمت جمرات حرکت کنم، چون ظهر شده بود. کیفم را بازکردم کمی نان بخورم، دیدم تسبیح تربتم به خاطر آب خوردن، خاک شده و روی کتاب دعا را هم گرفته است. نان خشک را که در پلاستیک بود و خیس نشده بود خوردم، لیکن از گلویم پایین نرفت. خواستم با آب سرد بخورم که یک زائر افغانی آبم داد.

خواستم حرکت کنم به سمت جمرات، دیدم پاهایم توان حرکت ندارد. یکی از ویلچردار‌ها را اجاره کردم تا مرا ببرد ۲۰۰ ریال سعودی بگیرد. در حالی که معمولا این مسیر را با کمتر از ۵۰ ریال می‌برند! گفتم اهمیتی ندارد. گفتم ۱۰۰ ریال دیگر بگیر و مرا بعد از جمرات به هتل برسان و او پذیرفت.

ویلچرران که نوجوانی بود، مرا به طبقات بالا برد و سنگ‌هایم را زدم و بعد با آقای آخوندزاده تماس گرفتم و گفتم: به نیابت از من قربانی کنید. ایشان بسیار تعجب کرد و گفت؛ ما فکر می‌کردیم شهید شده‌ای! همانگونه که اشاره شد، آقای اعتصامی خبر داده بود و همه فکر کرده بودند که من مُرده‌ام.

پس از آن، به برادرم حاج مهدی شجاعی‌فرد زنگ زدم و صحبت کردم. گفتم زنده‌ام و حالم خوب نیست. ایشان به خانواده خبر داده بود که بیشتر نگران شده بودند. او فکر کرده بود که بچه‌ها می‌دانند. از این لحظه بود که تماس‌ها شروع شد. آقای آخوندزاده تماس گرفت و اطلاع داد که قربانی کرده‌اند.

راننده‌ی ویلچر در پای جمرات گفت که قدرت راندن ویلچر را ندارد و پولش را گرفت و مرا در کنار جمرات رها کرد.

از ویلچرران دیگری خواستم مرا تا هتل برساند و ۲۰۰ ریال بگیرد. او ابتدا پول را خواست، اما گفتم پول در اختیار ندارم، در هتل می‌دهم. او نیز تا فروشگاه «بن داوود» آورد و دیگر به مسیر ادامه نداد. گفتم؛ قرار ما هتل بود و الآن پولی ندارم. اگر ۲۰۰ ریال را می‌خواهی، باید مرا تا هتل ببری. بالاخره پذیرفت و در هر صورت مرا به هتل رساند و پولش را گرفت و رفت.

با سختی و مشقت دوشی گرفتم. مقداری ناهار خوردم. تماسی با تهران گرفتم. هنوز دست راستم کار نمی‌کرد. نمازم را خواندم.

باید به منا می‌رفتم تا نیمه اول شب را بیتوته کنم. لذا با تاکسی رفتم تا پل ملک خالد و با ویلچر خود را به کنار منا رساندم که ۱۰۰ ریال سعودی گرفت و ویلچر دوم تا کنار چادرهای ایران ۲۰۰ ریال گرفت. به چادر بعثه که رسیدم، خدمت آقای قاضی عسکر رفتم

رسانه‌های عربستان قضایا را به این صورت منعکس کردند که چون ایرانی‌ها شعار می‌دادند، درگیری ایجاد شد و آن حادثه رخ داد!

قرار شد وقتی نماینده ولیعهد به بعثه آمد، ماجرا را من که شاهد عینی حادثه بودم برایش توضیح دهم و بگویم که علت ماجرا پلیس بود که با گفتن ارجع، ارجع در حرکت زائران اختلال ایجاد کرد و به نظر من، بیش از ۱۰هزار  نفر فوت کرده‌اند، چون به قول سعید اوحدی ـ رییس سازمان حج و زیارت ـ تنها ۸۰۰۰ نفر در قبرستان شهدای مکه دفن شدند.

به هر حال، آن شب تا ساعت ۱۲ در منا وقوف کردم و دوستان دعا و نذر و نیاز کرده بودند و بسیاری از آن‌ها قرص‌های تقویتی و هرچیزی که برایم مفید و نیروزا بود آوردند. همان شب به هلال احمر بعثه رفتم. به پزشک گفتم که بدنم توان ندارد، پاهایم زخم شده، دارو یا آمپولی بدهید که رمق به تنم برگردد. چیزی جز قرص ویتامین ب کودکان نداشتند. بالاخره شب به هتل رفتیم و روز دوم هم آقای سهرابی و دوستان مرا پیاده برای رمی بردند. اعمال روز دوم را انجام دادیم و به چادرهای منا رفتیم

شب‌ها وقتی به هتل برمی‌گشتم، نمی‌توانستم به اتاقی که در آن بودیم، بروم، چون آقای رکن‌آبادی نبود. هر دو شب نزد دوستان رفتم. در ضمن آقای آقایی‌پور و دیگران شناسایی شدند.

در این ایام به پاسپورت‌های ایرانی بی‌احترامی می‌کردند و به هر جا که می‌رفتیم برخورد نامناسبی داشتند. به دروغ القاء کرده بودند که ایرانی‌ها باعث این اتفاق شده‌اند، تا این‌که مقام معظم رهبری آن سخنرانی تاریخی را در نوشهر ایراد کردند.

حتی رابط آن‌ها، با اینکه با آقای باقری معاون روابط بین الملل بعثه رفیق بود، قبل از سخنرانی مقام معظم رهبری تلفن‌های بعثه و آقای باقری را جواب نمی‌داد، اما زمانی که آقا در نوشهر آن سخنرانی را ایراد کردند، خود او به آقای دکتر باقری زنگ زد که می‌خواهم بیایم خدمت آقای قاضی‌عسکر و شما را هم ببینم، یعنی از فرمایش آقا خیلی جا خورده بودند و از آن به بعد رفتارها تغییر کرد و پیگیری‌ها جدی‌تر شد.

در مورد بحث ربوده شدن آقای رکن آبادی، باید بگویم که من از ابتدا بعید می‌دانستم و نمی‌شود در این مورد نظر قطعی داد. نمی‌توان ادعا کرد که برای این کار، از قبل برنامه‌ریزی شده بود، من چنین احساسی ندارم بلکه نبود تجربه کافی بود.

اطلاع‌‌رسانی نکردن به موقع و کمک‌رسانی بسیار ضعیف شاید به دلیل مشکلات سیاسی درون کشور و رو کم کنی جناح‌های سیاسی باشد که جنازه‌ها را در کانتینر‌ها گذاشته بودند و جنازه یا از گرما متلاشی و یا از سرمای یخچال‌ها به هم چسبیده بودند.

البته کار درستی که کرده بودند این بود که هرکس را که می‌خواستند دفن کنند، عکس او را می‌گرفتند و «دی ان ای» را هم می‌گرفتند تا بتوانند در صورت نیاز صاحب جسد، او را پیدا کنند.»